
آقاي رئيس اين روزها كمي مشوش است. هرچه به زمان پايان رياست نزديكتر مي شود، اين تشويش بيشتر ميگردد. آقاي رئيس بازهم ميخواهد همچنان رئيس بماند؛ اما چه بايد بكند؟
باوجود آنكه دهها هزار نظامي خارجي و هزاران هزار عسكر داخلي، از تاج وتخت وي و امنيت ملكش محافظت ميدارند اما آقاي رئيس آرزو ميدارد كه كاش سربازاني مثل طالبان در اختيار ميداشتم!!
آيا ممكن است كه ايشان براي حفظ رياست، دست به سوي سربازان رؤيايي خود دراز نمايند؟ آيا حكمتيار به او خواهد پيوست؟ آيا او ميتواند تاج وتخت آقاي رئيس را براي وي تضمين نمايد؟ اگر جناب حكمتيار به طرف او چشمك بزند چه شرط وچه خواستهاي خواهد داشت؟
آقاي رئيس اين روزها هركاري مي كند، هركاري هم از او ديديم وشنيديم نبايد تعجب كنيم. وقتي كه داماد كاكل به سر حكمتيار پس از شش سال زندان براي اولين بار صورتش را در آئينه ميبيند، بعد از شش سال ريشش را اصلاح ميكند و پس از شش سال براي اولين بار به حمام ميرود، بلافاصله بعد از آزادي، با آقاي رئيس ديدار مي كند؛ كنفرانس مطبوعاتي ميگيرد؛ مهماني مجلل ترتيب ميدهد وسپس محترمانه به پاكستان پيش پدر زن نازنين خويش ميرود.
آيا نبايد تمام اينها را به حساب يك برنامه گذاشت؛ برنامهاي كه براساس آن آقاي رئيس باز هم دركاخ رؤياهاي خويش بر تاج و تخت خود باقي بماند؟ آنهم با كمك مخالفيني كه سالها ظاهراً با آنان جنگيده بود! شايد آقاي رئيس ميداند كه يانكي ها از او خسته شدهاند. با آنكه در هفت سال گذشته آمريكاييها به شدت از او حمايت ميكردند اكنون آنان خوب ميدانند كه ادامه حمايت آمريكا وتداوم بقاي رييس كرزي، كم كم روزگار آمريكا را در افغانستان سياه خواهد نمود. بر همين اساس آنان مدتي است كه به دنبال بديلي براي مرد شيك پوش افغان ميگردند. اين بديل، چه كسي خواهد بود؟
شايد براي آقاي رئيس دقيقاً روشن نباشد اما حتماً از معاملات ونزديكي هاي دوستان قديمش باسران آمريكايي، زياد ميشنود؛ علي احمد خان جلالي دوست ديروز و رقيب امروز كه دلالان سياسي را در كابل به كار گمارده و زلمي خان خليل زاد، آمريكايي تبار جمهوريخواه! كه با غرور و نخوت، شايعهاي انداخته و منتظر عكس العمل ها و تحولات آينده است.
همين تشويش باعث شده است كه اين روزها آقاي رئيس براي اولين بار در گفتگو با مجله اشپيگل تلويحاً از مسترجلالي وكاركردهاي او انتقاد كند. و با وسواس خاصي برنامه هاي مستر زلمي را زير نظر بگيرد.
اما روحيه رئيس بسيار شكسته است، همچون سالهاي اولين، شاداب و با طراوت نيست، اگر آنروزها بازي و فريب مي داد امروز بايد باج بدهد. دوستان و حريفان او امروز، هوشيار شده اند.
آقاي رئيس گاه با نااميدي مي گويد كه من اين ادعا را نكرده ام كه بهترين هستم، اميدوارم مردم بهتر از من را انتخاب كنند و در ادامه مصاحبه با اشپيگل، جرأتي بخرج مي دهد تا بگويد: من اين كشور را بسيار خوب اداره كرده ام!! اما من توان و فرصت از بين بردن فساد و بي قانوني را نداشتم!! وبعد ادامه مي دهد كه من كشور را از يك جنگ داخلي ديگر نجات دادم!! مجال تشريح اين سخنان آقاي رئيس وجود ندارد؛ شايد من معناي سخنان آقا را نمي فهمم؛ هفت سال حتما فرصت كمي براي محو فساد است! درحاليكه قبل از وي فساد به اين ميزان وجود نداشت. نجات مردم از جنگ داخلي ديگرهم از آن حرف هاست!!
اما از لابلاي آن گفته ها يك نكته آشكار مي شود؛ تشويش هاي آقاي رئيس!
تشويش بايدداشت! همانند آقاي رئيس همه تشويش دارند؛ تشويش از بودن رئيس! و تشويش از آمدن يك شاهكار ديگر! اما آقاي رئيس شايد مجبور باشد تا پنجه در پنجه بادار خود در اندازد. از همين روي، در وادي آينده هاي خود گام مي زند. او خود را مجبور مي داند كه به همه كس لبخند بزند، مشورت كند، ببيند، باج بدهد و... صاحب منصب وموسفيد وقومندان وموافق و مخالف وهمه وهمه را از خود كند. پنجه در انداختن با بادار زوردار وپيسه دار حقيقتا كار سختي است.
اين روز ها از هر سياستمدار و اهل علم وفرهنگ بپرسي كه چه كسي در آينده رئيس جمهور خواهد شد؟ بلادرنگ خواهد گفت: هر آنكس را كه آمريكا حمايت كند!! مردم هم همين را مي گويند.
زهي شرم وتأسف، كه يك كشور بيگانه كه روزي و روزگاري از نظر مردم اين سرزمين، كشوركفر شمرده مي شد امروز يك بازيچه و مهره را ماهها درخاك خود آموزش دهد و تربيت كند و واژه هاي رنگ رنگ به او ياد دهد، منافع وخواستهايش را به او تلقين كند و سپس با تبليغات فراوان رسانه اي به افغانستان بفرستد؛ با زور دالر والقائات راست ودروغ براي مردم شهري واطرافي او را بر تخت وتاج برساند وسپس چند سال ديگر، همين وضع بر سر مردم افغانستان تكرار گردد و دغدغه ها و تشويش هاي مردم از آرد و نان وكار وخانه و امنيت و... همچنان ادامه يابد. شايد مردم به اين نتيجه رسيده باشند كه رئيس آينده، همچون رئيس فعلي زندگي و آينده آنان را بازهم به تباهي ونيستي خواهد برد. رئيسي كه از جانب اجانب حمايت و تحميل شود همين است و همان خواهد بود!
تلفون همراهش به صدا در مي آيد؛ آن طرف خط، صدايي مي گويد: من داكتر... هستم؛ يكي براي شما پيدا كرده ام؛ دو ماه ديگر مي زايد اگر لازم داريد بياييد از نزديك گپ بزنيم.
مرد خود را به داكتر مي رساند؛
- داكتر صاحب! بچه است يا دختر؟
- چكار داري كه بچه است يا دختر؛ مگر اولاد نمي خواهيد؟
- خب داكتر صاحب! لااقل بگوييد كه كدام زن است؟ از كدام مردم است؟ چقدر پول مي خواهند؟
- يكصد هزار!
- چي ميگي داكتر صاحب! همه جا 40، 50 هزار افغاني بيشتر نيست؛ من آنقدر پول ندارم!
بعد از چندين جلسه چانه زدن؛ به توافق مي رسند. زن باردار، وضع حمل مي كند؛ او حتي صورت طفل خود را هم نمي بيند؛ به جاي آنكه نوزادش در آغوشش گذاشته شود، قيمت طفلش را در بغل مي گيرد و رهسپار خانه مي شود. اما او مطمئن است كه تا مدتها گرسنه نمي ماند.
نوزاد، در آغوش خانوادهاي ديگر كه صاحب فرزند نمي شوند قرار مي گيرد و تا آخر عمر، پدر و مادر واقعي خويش را نمي شناسد.
اين روزها و سال ها، فقر و فلاكت در سايه حكومت دموكراتيك! و در حضور ده ها كشور متمدن و متمول غربي، به حدي گسترش يافته است كه برخي خانواده ها مجبور مي شوند تا شكمي را براي سير كردن شكم هايي ديگر بفروشند. خريد و فروش نوزادان، كم كم به امري عادي تبديل خواهد شد. وقتي نحوه انجام كار را با كنجكاوي مي پرسم، چند نفر را پيدا مي كنم كه خودشان يا آشنايان شان اطفالي را از زايشگاهي خريده اند.
يكي از آنان مي گويد كه نوزادي را براي خواهرش خريده كه باردار نمي شده است. و سپس با دستپاچگي مي گويد: داكتر راضي نبود كه مادر نوزاد را ببينيم ولي زياد اصرار كردم و ديدم؛ او زن بدي معلوم نمي شد من به او مقداري انعام هم دادم!
آنان ظرف مدت چند ماه با كودك، انس گرفته اند و او مدعي است كه نوزاد را مثل فرزند واقعي خويش دوست دارند.
ديگري مي گويد كه دو نوزاد را به همين شكل براي دو فاميل گرفته اند. واسطه اين كار به گواهي آنان، غالباً افرادي هستند كه در مطب خويش، پس از چندين جلسه مصاحبه و معاينه و شنيدن درد دلهاي زنان باردار و فقير و پي بردن به فقر مفرط آنان، پيشنهاد واگذاري طفل شان را به خانوادهاي ديگري در قبال دريافت مبالغي پول مي دهند.
قيمت يك نوزاد، غالباً بين پنجاه تا صدهزار افغاني (معادل يك تا دو هزار دالر) مي باشد.
به گفته مدعيان مذكور، واسطه ها سعي مي كنند تا خانواده هايي كه اقدام به خريد و فروش نوزادان مي كنند، با يكديگر آشنا نشوند؛ دليل اين عمل، پشيماني احتمالي يكي از خانواده ها است. در برخي زايشگاه ها، خانواده هاي متقاضي فرزند، رسماً براي خريدن يا گرفتن نوزادان، ثبت نام مي نمايند.
گزارش هايي وجود دارد كه برخي از خانواده هاي عقيم، جهت تلقيح مصنوعي يا تهيه اسپرم از بانك هاي اسپرم در كشور هاي خارجي، خصوصاً هندوستان، به اين كشور سفر مي كنند.در چنين شرايط و در بدل چنين عملي، برخي افراد چنين توجيه مي كنند كه واگذار كردن يك نوزاد به خانوادهاي كه صاحب فرزند نمي شوند، يك كار پسنديده است. اما هيچ عقلي سليمي حكم نمي كند كه مادري، نوزاد خود را به خاطر نيكويي عمل به ديگري واگذارد. مگر آنكه بگوييم فقر، آن خانواده را مجبور به ترك فرزندان شان مي سازد. توليد مثل زياد در ميان بسياري از خانواده هاي فقير افغان به عنوان يك ارزش محسوب مي شود، برخي از اين خانواده ها وقتي كه از تهيه نان كودكان شان ناتوان مي مانند، در مواردي كه ديده شده است فرزندان خود، خصوصاً دختران شان را به فروش مي رسانند.
در اين اواخر گزارش هاي متعددي از ولايت هاي مختلف افغانستان مبني بر فروش دختران و اطفال خوردسال به خاطر تنگدستي ها به گوش مي رسد، حتي در مواردي نيز افرادي فقط با اين نيت كه فرزندان شان از گرسنگي نميرند، آنان را به خانواده هاي ديگر مي سپارند.
اين گوشهاي از زندگي رؤيايي پس از طالبان است؛ دولت فعلي افغانستان به حدي امكانات و فرصت ها را ضايع ساخت و به حدي ناتواني خود را در پشت شعار بازار آزاد و خصوصي سازي پنهان ساخت تا چنين فقر و فلاكتي دروازهي خانواده هاي فقير افغانستان را كوبيد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|