مجری برنامه رادیویی، با هیجان خاصی ازشبکه رادیوجوان، ظاهراً مسابقه فوتبال بین دوکشورایران وافغانستان راگزارش می داد. ایرانیها توپ خیالی (مهاجرین) رابا ضربه ای محکم به آن طرف مرزشوت می کردند ولی بلافاصله طرف دیگربازی یعنی افغانها، این توپ رامجدداً باشدت به داخل زمین ومیدان ایران پرتاب می کردند. خانم مجری ازاین گیرودار، تفاسیرطنزآلود ونیشداری می کرد وسرانجام با نیشخند، افغانهای مهاجررا به « بومرنگ » تعبیرمی کرد. وسیله ای که آنرا به هرطرف پرتاب کنی، دقیقاً به همان نقطه اول بازمی گردد. اوبا تمسخرمی گفت که افغانها را هرچند که با شدت وغضب به بیرون پرتاب کنی، مجدداً همچون بومرنگ به ایران بازمی گردند.
اگرازملاحظه کاریها وگفتن سخنهای تکراریِ "فرهنگ مشترک وتاریخ مشترک وزبان مشترک ومرزمشترک و..." بگذریم، باید گفت که سالهاست مهاجرین افغان درایران، تحقیرمی شوند وبه ناچار سرها راپایین می افکنند وگوشها را به کری می زنند. آنان کمترجرأت می یابند تا چشم درچشم میزبانان خود بدوزند وبه ناچارترجیح می دهند تا به نقطه ای دورخیره شوند.
رسانه های ایرانی ، چند سالی است است که به طورسازمان یافته دست به بزرگ نمایی حوادثی می زنند که یک طرف آن، فردی افغان است. درصفحات حوادث برخی ازروزنامه ها، مهاجرین افغان به عنوان افرادی بزهکار و شرور به معرفی گرفته می شوند وحق و ناحق دربرخی تحلیل ها حضورآوارگان افغان به عنوان عامل بیکاری ها وگرانی ها و نابهنجاریهای اجتماعی وفرهنگی به تفسیرگرفته می شود. درطول جنگ ونابسامانی ایران، صدها هزارخانواده افغانستانی به ایران کوچیدند ودرقالب کارگرانی صادق وسختکوش، به ساخت وسازخانه ها وراهها وپلها وزیربناها واحیای زمینهای زراعتی پرداختند وبعد ازاختتام جنگ،بلافاصله آنان موجوداتی اضافی تلقی شدند که نان کارگران ایرانی را تبدیل به آجر(خشت)می کردند. وچون این خانواده های زحمتکش و فقیر٬ با لباسهای کهنه وچروکیده دراجتماع جوانان سوسول وشیک پوش ایرانی ظاهر می شدند، لقب " افغانی کثافت " را می گرفتند؛ دشنامی که برای یک شهروند ایرانی زشت ترین ونفرت انگیزترین فحش است اما آوارگان افغان ناگزیرازشنیدن وعادت کردن این توهین ها شدند.
درمسیریکی اززیارتگاههای شهرمشهد، دربخش زنانه اتوبوس٬ جنگی درگرفته بود؛ زنان، به واسطه ازدحام ونشستن برصندلی(چوکی) فحش های رکیکی نثارهم می ساختند٬ دشنامی که باعث کتک کاری وضرب وشتم بین چندین زن گردیده بود، آن بود که یکی اززنان به دیگری به دشنام "افغانی کثافت" گفته بود.
مهاجرین افغانستانی درایران به سختکوشی و قدرت واستقامت، شهره اند اما درطی سالیان اخیر، آنچنان بی روحیه اند وآنچنان دراضطراب زندگی می کنند که هرآنچه برسرشان نازل گردد، شکرکنان آن را می پذیرند. مهاجری که قیافه ای مشابه به شهروندان ایرانی داشته باشد با هزاران سوگند دروغ خود را ایرانی میداند وخود بیشترازیک شهروند عقده مند ایران زمین، برسروطنداران دیگرخود فریاد خشم وحقارت سرمی دهد.
آوارگان افغانستانی دوباربه شکل گسترده وبا شادمانی راهی دیارشان درافغانستان شده اندوسپس مایوسانه مجددا هجرت گزیدند؛ یکبار پس ازپیروزی مجاهدین برحکومت داکترنجیب، ویکی هم پس ازسقوط طالبان واستقراردولت فعلی!
بازگشت مهاجرین پس پیروزی مجاهدین که همراه با شادی های فراوان وپیامهای تبریکیه وتوزیع شیرینی ونقل ونبات بود دیری نپایید وعودت مهاجرین درسایه حکومت کرزی وآمریکا نیزکه با وعده های زیاد همراه بود٬ تکرارتجربه تلخ گذشته شد. به همین اساس ضمن آنکه بازگشت ها متوقف گردید، ضمن آنکه مهاجرتهای غیرقانونی به ایران افزایش یافت؛ اعتماد مهاجرین به حکومت فعلی افغانستان وامنیت کنونی رابه پایین ترین حد ممکن تنزل داد وهمان بود که وطنداران غیرتمند ما را مجبورساخت تا تن به حقارتها بسپارند، گوش به دشنامها بگیرند وچشم برناملایمات ببندند تا چهارصباحی بازهم با امید به کورسویی خود را درشهری ازشهرهای ایران محکم نگاهدارند حتی اگرمجبورباشند تا ماهها ازخانه ومحل کارخود به بیرون نخیزند؛ این ثمره بی اعتمادی آوارگان سرزمین نفرین شده ای به نام افغانستان است که به دولتمردان خویش، بازمی گویند؛ دولتمردانی که آنچنان درچالش ها ومشکلات درونی وبیرونی غرق می باشند که مشکلات میلیونها آواره افغان برای آنان مشکلی حاشیه ای است. نمایندگی های وزارت امورمهاجرین درشهرهای ایران، صرفاً تماشاگرانی بیش نیستند وهیچ کس نمی داند که این نمایندگی ها برای چیست؟ وکارشان چیست؟!
مهاجرین ازبازگشت می ترسند؛ ازسرما وگرما وفقروبی سرپناهی وآینده فرزندانشان. آنان به اوضاع وآینده کشورشان کاملاً بی باورند وازطرفی هم ایران برای آنان کشوری امن وخیال انگیزنیست. مهاجرین دربرزخی به سرمی برند که ازهرطرف برآنان فشارمی آید. دولت ایران که سالهاست ازدست مهاجرین افغان به تنگ آمده همه ساله کوشش می کند تاازراههای مختلف جهت بازگشت داوطلبانه وغیرداوطلبانه آنان فشارآورد ونیروی انتظامی ایران، همچون کابوسی روزوشب خواب وخیال راازآنان گرفته است.
دراین اوخرنیزطرح سراسری آمایش۳ نیزبا اخذ مبالغ هنگفتی ازمهاجرین آغازشده است. هرفرد بالای هجده سال می باید مبلغ هفتاد هزارتومان بابت حق اشتغال ، هرعضو یک خانواده مبلغ چهارهزارتومان بابت شناسایی وهر مهاجر درشهرهای مختلف ایران مبلغی بین چهل هزارتا دوصدوچهل هزارتومان بابت عوارض شهرداری پرداخت نمایند که درمجموع٬ پرداخت این مبالغ برای خانواده های مهاجر بسیارمشکل است. بناءاً طرح یاد شده صرفاً می تواند با هدف فشاربرمهاجرین قانونی٬ جهت بازگشت داوطلبانه! باشد وطبیعتاً سال آینده می بایست مبلغی بیشترازاین را پرداخته وفشارهای بیشتری را متحمل گردند.
با این وجود مهاجرین افغانستانی با تمام مشکلات معیشتی که درایران باآن مواجهند حاضرند تا تمام این شرایط دشواررا بپذیرند اما حاضرنیستند تا به کشوری بازگردند که پس ازشش سال امنیت نسبی مجدداً به سمت آغازجنگهای فراگیربه پیش می رود ، آنان نمی توانند یک زندگی با امکانات اولیه را برای خانواده خویش فراهم سازند بنائا در گیر و دار دو کشور ایران و افغانستان نقش توپ فوتبال ویا بومرنگ را می یابند.
زریاب به همراه همسرش خانم سپوژمی زریاب از برجسته ترین ادبا و داستان نویسان افغانستان هستند رهنورد زریاب چندان مایل نیست تا بین این دو که فعلا یکی در کابل و دیگری در پاریس زندگی می کنند مقایسه ای انجام دهد .
رهنورد زریاب را چگونه معرفی می کنید؟
نام من محمد اعظم رهنورد زریاب، پدرم از شهر باستانی غزنه بود و مادرم از سمت شمال و من در گذر ریکاخانه کابل متولد شدم، از لیسه حبیبیه فارغ شدم و از دانشکده ژورنالیزم دانشگاه کابل سند لیسانس بدست آوردم، بعد از آن در وزارت اطلاعات و فرهنگ در هفته نامه ژوندون به صفت خبرنگار به کار آغاز کردم، و بعد از آن به بریتانیا رفتم و دیپلوم فوق لیسانس را در بخش ژورنالیزم از آنجا گرفتم. وقتی دوباره به کابل آمدم در وزارت اطلاعات و فرهنگ در پست های مختلف ایفای وظیفه نمودم. که اکثر شامل ریاست ها بود. وقتی که مجاهدین به کابل آمدند من تا اواخر سال 1372 در کابل بودم بعداً زندگی در کابل بسیار دشوار شد که برق نبود، آب نبود، امنیت نبود، بناءً مجبور شدم به فرانسه مهاجرت کردم. حدود ده سال در فرانسه اقامت کردم، و به دعوت دفتر ریاست جمهوری افغانستان، به کابل آمدم و به حیث مشاور وزیر اطلاعات و فرهنگ مقرر شدم. و بعد از یک ونیم سال روابط من با شخص وزیر آقای سیدمخدوم رهین برهم خورد و وزارت را ترک گفتم. از آن به بعد در شبکه تلویزیونی طلوع کار می کنم.
به چه دلیل روابط شما با آقای رهین برهم خورد؟
مهم ترین موضوع این بود که من مشاور وزیر بودم و آقای رهین هیچ گاه مشوره های مرا نمی پذیرفت، از سوی دیگر وقتی من آمدم، وزیر خواهش کرد که شما باید طرح یک قانون جدیدمطبوعات را بدهید. یک مقدار اسناد را هم در اختیار من قرار داد که انتقادات جوامع بین المللی بود و من بعد از چند ماه طرح یک قانون را ریختم و نامش را گذاشتیم «طرح قانون رسانه های همگانی» و برایش گفتم که "مطبوعات" دیگر مفهوم را نمی رساند: بخاطری که مطبوع چیزی طبع شده است، در حالیکه ما رسانه های دیداری، شنیداری، نوشتاری داریم؛ بنابر این باید واژه رسانه را بکار ببریم. وزیر حرفم را پذیرفت، اما چندی بعد که پرسان کردم کار قانون به کجا رسیده گفت: من سپردم به شورای وزیران، وقتی که قانون از شورای وزیران تیر شد، دیدم که در آن قانون که من طرح آنرا ریخته بودم به جز نام٬ دیگر چیزی باقی نمانده به همین ترتیب حوادث بسیاری بود. و آخرین حادثه این بود که یک روز وزیر مرا خواست گفت که در تشکیل وزارت مشاوریت از بین رفته، من بسیار خوش شدم٬ در واقع بخاطری که یک تعداد افرادی که از خارج آمده بودند و گویا به صفت مشاور و کارشناس کار می کنند با معاشات بلند باید تصفیه می شدند. گفتم خوب است، گفت، شما حالا هرجای دیگر را که می پذیرید، پیشنهاد کنید که ما مقرر تان کنیم.
گفت، ریاست عمومی رادیو تلویزیون، گفتم من نمی توانم درآنجا بروم بخاطری که یک دوست من در آنجا است و من لازم نمی بینم که جای ایشان را بگیرم، گفت معینیت نشراتی وزارت، گفتم نه، در اینجا آقای مبارز است و ایشان هم دوست من هستند؛ بنابر این نمی توانم که جای ایشان را بگیرم. گفت اینطور می کنیم که معینیت هنر را احیا می کنیم و شما به حیث معین هنر مقرر می شوید.
گفتم کاری خوب است. اما برعکس وقتی مقرری ها اعلان شد دیدم برخلاف گفته وزیر، مشاوریت از بین نرفته بود، بلکه یک شهزاده را بجای من مقرر کرده است که فکر می کنم میرویس ظاهر بود. و بعد من به حیث معین هنر نه؛ بلکه به حیث رئیس شورای فرهنگی وزارت مقرر شده بودم. و من به خاطر دروغی که وزیر گفته بود در وزارت اطلاعات و فرهنگ، دیگر کار نکردم.
سیاست آقای رهین با وزیر فعلی چه تفاوتی دارد٬ آقای رهین زیاد ابتکار داشت یا آقای خرم؟
به هیچ صورت من نمی توانم بگویم وزیر پیشین وزیری بود، نامطلوب٬ ولی ویژگی هایی داشت که برای من خوشایند نبود. اما وزیر کنونی به نظر من برای هرکاری، مناسب باشد به جزء وزارت اطلاعات و فرهنگ. در افغانستان در ادوار مختلف وزیر فرهنگ کسی بوده که با مسایل فرهنگی آشنایی داشته و نخستین وزیر اطلاعات و فرهنگ استاد سلجوقی دانشمند بزرگ بود و بعد هم چهره های بسیار علمی- فرهنگی در رأس این وزارت قرار داشته، اما متأسفانه در حال حاضر کسی در رأس این وزارت قرار دارد که حتی از لحاظ ظاهری هم به یک تیپ فرهنگی نمی ماند.
اول در اکثرکشور ها وزیر های فرهنگ بانو ها می باشند و اگر مرد هم باشند، با یک ظاهر بسیار آراسته هستند. اما با تأسف وزیر فعلی ما نه تنها با مقوله فرهنگ و با فرهنگ پنج هزار ساله افغانستان آشنایی دقیق ندارد، از نظر ظاهری هم به یک وزیری که بتواند فرهنگ افغانستان را نمایش بدهد، این طور یک آدم نیست.
موقف شما در تلویزیون طلوع چیست؟
من در طلوع بیشتر با ویرایش خبرها سرو کار دارم.
برخی افراد شما را متهم می کنند که شما در تلویزیون طلوع زبان دری را زیاد حمایت می کنید!
ببینید دو تلویزیون یکی طلوع و دیگری لمر که هردوی آنها وابسته به یک نهاد هستندوجود دارد، حالا تلویزیون لمر بیشتر نشرات پشتو دارد و تلویزیون طلوع بیشتر به زبان دری پخش می شود، در این حال ما ناگزیر هستیم که تلویزیون طلوع به غیر ازاین که به حیث یک رسانه به مردم اطلاع می دهد سرگرمی می دهد غیر از این که به مردم آموزش می دهد در پهلوی آن یک وظیفة فرهنگی هم دارد؛ که حمایت، پشتیبانی و پرورش زبانی است که ما با آن صحبت می کنیم، و آن زبان دری یا فارسی است.
شما در یکی ازمصاحبه های خود گفتید که هیچ کس مرا نمی تواندمجبور بسازد که به جای دانشگاه، "پوهنتون" بگویم چه مشکلی دارید اگر به جای "دانشگاه" پوهنتون بگوئید٬ چه اتفاقی می افتد؟
شما توجه داشته باشید که گپ برسر این نیست که به جای پوهنتون، دانشگاه می گویم، هیچ وقت و هیچ گاه خصومت و دشمنی ما با زبان پشتو نیست فقط منظور ما بهبود زبان دری است٬ زبانی که شمار زیادی مردم افغانستان با آن تکلم می کنند و یک غنای بزرگ فرهنگی را در پشت سرخود دارد، متأسفانه که در 300 یا 400 سال اخیر دچار ثقلت و سکتگی و یا یک نوع رکود بوده ما که به حیث فرهنگی های افغانستان خود را ناگزیر و مجبور و مسئول می دانیم که این زبان را از حالت سکته و رکود آن بیرون بسازیم.
اما بعضی از عناصر هستند که از این حالت عصبانی می شوند !
ببینید، یک تعداد از کسانی هستند که نام آنها را ما عظمت طلب بگذاریم، یا تمامیت خواه یا حتی مستبد فرهنگی، آنها چون در برابر کار های ما استدلال درست ندارند، آنها اتهام وارد می کنند مثلاً: رهنورد زریاب از سفارت ایران پول می گیرد، حالا برادرم! کار کردن به زبان خود چه ربطی به سفارت ایران دارد؟ وقتی خود شما می گویید، خاستگاه زبان دری٬ شمال و شمالشرق افغانستان بوده حالا ما حق نداریم بگوییم که همین زبان٬ مال ماست نه مال سفارت ایران؟!!
شما فکر می کنید که زبان فارسی دری که ما و شما صحبت می کنیم و لهجه یی که ایرانی ها صحبت می کنند کدامشان غنای بیشتری دارند؟
یکی زبان است و یکی لهجه یا گویش، زبان در هردو کشور یکی است فقط لهجه ها فرق می کنند و این لهجه ها نه تنها در بین کشور های ایران، افغانستان و تاجیکستان فرق دارد، بل در داخل کشور ها هم فرق دارد، شما بروید در بدخشان یک نوع لهجه را می بینید، در هرات لهجه دیگر، در بلخ بروید لهجه دیگر و در کابل لهجه دیگر را می توانید ببینید. اگر شما به طرف جنوب کابل در روستا ها بروید لهجه در آنجا تغییر می کند یا هم از تپه خیرخانه به آن سوی آن بازهم لهجه تغییر می کند، بنابر آن لهجه اصل نیست خود زبان است. و زبان را می توانیم در متون نگارشی بیابیم. شما حالا ببینید که ناصرخسرو، در شمال شرق افغانستان زندگی می کرد و شعر می گفت، در بدخشان در دره یمگان، و حافظ زندگی می کرد در جنوب ایران امروزی در شیراز و نظامی گنجوی زندگی می کرد در آذربایجان امروز، در شهر گنجه که در شمالغرب ایران امروز قرار دارد، اما شما اگر آثار نوشتاری آنها را بخوانید، باهم هیچ گونه تفاوتی ندارد، بنابران زبان یک زبان است منتها لهجه ها فرق می کند. شما بروید در قزوین یک لهجه وجود دارد، در شیراز لهجة دیگر و در شمال ایران لهجه دیگر و در تهران لهجه دیگری وجود دارد، بنابران لهجه یا گویش اهمیت ندارد و آنچه ارزش دارد نحو زبان و زبان نوشتاری است، و زبان نوشتاری در هرسه کشور یکی است، شما وقتی کتاب های چاپ ایران را می خوانید به هیچگونه مشکلی مواجه نمی شوید.
شما فرمودید که بیشتر تحصیلات شما در عرصه روزنامه نگاری است، منتهی بیشتر علاقمندی شما به ادبیات است و بیشتر کارکرد های شما هم در این عرصه است چه دلیل دارد؟
دلبستگی های شخصی هرکس دارد، مثلاً شما ببینید آنتوان چخوف پزشک بود، داکتر طب بود، اما هرگز او به طبابت نپرداخت و داستان نویس بزرگ روسیه شد، به این ترتیب بسیاری از بزرگان ما و بزرگان ادبیات جهان رشته تحصیل شان یک چیز و کار شخصی و دلبستگی شان چیز دیگری.
بهترین داستان شما از نظر خود شما کدام داستان است؟
فکر می کنم ٬ آخرین نوشته ام همین داستان "گلنار و آیینه".
از نظر خود شما، شما موفق تر هستید و یا بانو سپوژمی «زریاب»؟
ببینید در اینجا دشوار است که انسان خودش قضاوت کند. این قضاوت را بگذاریم به خوانندگان و منتقدین، ولی چیزی را که من به شما تذکر می دهم این است که تقریباً تمام آثار همسر خود را من ویرایش کرده ام، یعنی هیچ نوشته او چاپ نشده مگر این که من آن را ویرایش کرده باشم.
اما با درنظرداشت آن که ایشان یک بانو هستند و آن هم در یک سطحی از ادبیات و داستان نویسی.
ببینید آنها یک خوشبختی داشته اند که زبان فرانسوی را خوب می فهمیده از رشته فرانسوی دانشگاه کابل فارغ شده، بعد به فرانسه رفتند و ماستری خود را از آنجا گرفته وبعد از آن دوباره دوکتورای خود را در رشتة ادبیات فرانسه گرفته و به زبان فرانسوی سخت مسلط است و آثار جهان را به زبان فرانسوی می خواند و مطالعه می نماید. و آشنایی دارد با ادبیات معاصر جهان بسیار دقیق و عمیق و لابد که این آشنایی در کارهای خودش اثر می گذارد .
اگر یک رقابتی بین شما و همسرتان برگزار شود و هیأت داوران تشخیص بدهند که از جناب استاد زریاب "سپوژمی زریاب" موفق تر است برای شما چه حالتی دست خواهد داد؟
چون به کلی چنین تجربه یی تاکنون انجام نشده، لابد نمی توانم بگویم چه خواهد شد، ولی به هر صورت حسادتی نخواهم کرد.
آیا خوشحال نمی شوید؟!
چرا نه، بالآخره نه بخاطر اینکه او همسرم است، به خاطر اینکه او یک بانو و یک زن افغانستان این توانایی را پیدا میکند به این حد برسد، ولو هرکسی باشد.
یک اندازه او از شما دور افتاده است و او در فرانسه و شما در افغانستان هستید چرا؟
به خاطر اینکه در حال حاضر فرزندان ما در حال تحصیل هستند در فرانسه و شما می فهمید که دریک کشور غربی بدون سرپرست ماندن فرزندان کار بسیار خطرناک است و احتمال آن است که آنها منحرف شوند؛ و وضعیت در کشورهای غربی بیشتر آماده است، برای منحرف شدن جوانان بی سرپرست از این خاطر ما ناگزیر شدیم که او در همان جا بماند، به حیث سرپرست.
شما چند فرزند دارید و آنها در چه رشته یی درس می خوانند؟
من سه دختر دارم که دختر کلانم نامش نگین است و در بلژیک فعلاً درس خود را تمام کرده است، و در همان جا مشغول به کار است، دختر دومی ام شبنم نام دارد که در دانشکدة حقوق درس می خواند، و دختر سوم من پرند نام دارد، که او امسال در یک لیسة نظامی که ورود به آن لیسه بسیار دشوار است، کامیاب شد و حال در همان جا درس می خواند.
استعداد ادبی آنها چگونه است؟
استعداد ادبی شبنم خوب است و چیزهایی هم می نویسد.
ازنظر شما بهترین داستان نویس های افغانستان چه کسانی هستند؟
ببینید، این سوال یک کمی توضیح طلب است، به این معنی که در حوزه فرهنگی ما بیشتر از هزار سال به این طرف شعر و نظم مسلط بوده و نثر ادبی ما در برابر نظم ادبی ما بسیار کمرنگ بوده و حتی این کار به جایی رسیده که فلسفه را هم به زبان منظوم بیان بکنند، بخاطر اینکه زبان منظوم تسلط داشته بر اذهان مردم، از سوی دیگر خود داستان نویسی در افغانستان یک پدیده نو و تازه است، نخستین داستان گونه در دوره امانی به وجود آمد در افغانستان که جهاد اکبر نام دارد، و این اثر از مولوی محمد حسین پنجابی هست و در مجله معروف معارف به چاپ رسیده و شما ببینید که از دوره امانی به این طرف در حدود 80 سال با این مقدمه باید بگویم که داستان نویسی به عقیده من طوری که لازم است در جامعه جانیفتاده است، جایگاه خود را تا به حال پیدا نکرده است، و به عقیده من تا به حال نویسنده و یا داستان نویس حرفوی نداریم، و در هر حالی که ما شاعران حرفوی داشته ایم مثلاً: استاد خلیلی یک شاعر حرفوی بود، ولی ما داستان نویس نداریم، چرا که وضعیت کنونی کشور از رهگذر فرهنگی ادبی یک وضعیت بسیار نابسامان دارد. به این معنی که فعلاً در مجموع فرهنگ، هنر و ادبیات به حاشیه جامعه رانده شده. امروز شما در افغانستان وجود نویسنده و شاعر را لمس کرده نمی توانید، که آیا چیزی به نام شاعر و نویسنده وجود دارد یاخیر؟
دلیلش چه می باشد؟
من به شما توضیح می دهم! دلیلش بی اعتنایی جامعه و بی اعتنایی دولت به پدیده فرهنگ است. شما ببینید به طور مثال: وقتی انتخابات ریاست جمهوری بود و نامزدان ریاست جمهوری برنامه های خود را اعلام کردند در هیچ یک این برنامه ها به فرهنگ اشاره نشده بود، و اگر هم اشاره شده بود، منظور شان آموزش و پرورش بود، نه فرهنگ. هیچ نامزد ریاست جمهوری نگفت که اگر من به قدرت برسم در عرصة سینما چه می کنم در عرصة ادبیات چه می کنم در عرصة تیاتر و هنرهای سنتی و یا خوشنویسی افغانستان چه می کنم، حتی یک کلمه هم نگفتند، معنی آن این است که این ها اصلاً پدیده ی را به اسم فرهنگ هنر و ادبیات به رسمیت نمی شناسند. در تمام کابینه های افغانستان که شما می بینید از رهگذر تاریخی چهره های فرهنگی وجود داشتند مثلاً دورة حزب دموکراتیک خلق را در نظر بگیرید، در این دوره بارق شفیعی بود، شرعی جوزجانی بود، سلیمان لایق، کریم میثاق و این ها چهره های شناخته شدة فرهنگی ادبی افغانستان بودند به همین ترتیب در کابینه های گذشته، اما امروز درکابینة ما یک چهرة فرهنگی هم وجود ندارد، معنی از آن این است که اصلاً این دولت به پدیدة به اسم فرهنگ ارج قایل نیست. و شما ببینید در دورة حزب دموکراتیک خلق فرهنگ در مرکز جامعه قرار داشت. خوب این به هر صورت که از فرهنگ آن حزب و دولت می خواستند چه قسم استفاده و بهره برداری بکنند این یک سوی قضیه است. و شما ببینید پهلوی دیگر قضیه این است که فرهنگ در مرکز جامعه بوده و به طور مثال من وقتی رئیس انجمن نویسندگان بودم از نظر پروتوکول موقف من بالاتر از وزیر بود به این ترتیب وقتی در مراسم عید و یا سال نو به نزد رئیس جمهور می رفتم در پهلوی رئیس جمهور اول صدراعظم ایستاده می بود بعدها معاونین آن من و بعد از آن وزرا ایستاده می شدند. و این که هر وقتی که آرزو می کردم و خواهش می کردم در همان لحظه رئیس جمهور مرا به حضور می پذیرفت که حتی وزیر را هم نمی پذیرفت.
فعلاً چطور است؟
فعلاً که با رئیس جمهور کاری نداریم، اصلاً رئیس جمهور با هیچ یک از فرهنگیان سروکاری ندارند. فقط در نوروز و مراسم عید یک محفلی را برپا می دارند و چند نفری را دعوت می نمایند و نان می دهند و چند تا چک، چک می کنند والسلام.
شاید عمده ترین دلیل آن مشکلات زیاد ایشان باشد !
شما اتحاد شوروی سابق را ببینید، جنگ های داخلی ادامه دارد، ولی لینن برای تقویة فرهنگ در هر نوع شرایط برای فرهنگ یک اهمیت خاص قایل است. یا مثلاً در دوران جنگ جهانی دوم کلیسایی وجود دارد، در لیننگراد به نام کلیسای یونس، این کلیسا بسیار زیبا است و پایه هایی آن از لاجورد که لاجورد افغانستان است، وقتی لیننگراد محاصره می شود استالین دستور می دهد به نیروهای لیننگراد که به هر قیمتی می شود کلیسا ویران نشود و آن ها تدابیر خاصی می گیرند در همان زمان که کلیسا بمباردمان نشود و صدمه نبیند، و امروز همان کلیسا هیچ گونه صدمه ندیده، یعنی اگر رهبری یک کشور بخواهد در بحرانی ترین اوضاع هم می تواند که به فرهنگ، پدیده های فرهنگی، به فرهنگیان زمینه را به گونة آماده بسازد که آنها رشد کنند. در جنگ دوم جهانی استالین دستور داد که از سراسر اتحاد شوروی نویسندگان، دانشمندان به جمهوری های آسیایی بیایند که از صدمه های جنگ در امان باشند. ولی بعداً می بینیم که در این جنگ حداقل صدمه را دانشمندان، فرهنگیان و هنرمندان اتحاد جماهیر شوروی دیدند.
فعالیت های سیاسی که داشتید چه ها بوده و یا اصلاً شما اهل سیاست نبودید؟
ببینید من در دهة 40 شاگرد دانشگاه کابل بودم و این دوره دورة سیاست است در افغانستان احزاب در درون دانشگاه فعال هستند. از هرجناح. بدون شک به حیث یک جوان علاقه می گرفتم به فعالیت های سیاسی درآن زمان چون ببرک کارمل به خانة ما رفت و آمد داشت در دهة 40 و پیش از آن خانة ما که برادر بزرگم شادروان علم رشنو زنده بود، محل تجمع جوانان و روشنفکران بود، روشنفکران از تیپ های مختلف مثلاً: قدرت الله حداد هم به خانة ما می آمد و علی بنیاد هم به خانة ما می آمد، صادق علی یاری، زهما، الهام، نگهت، و ببرک کارمل واسماعیل دانش همة این ها به خانة ما می آمدند، ولی با ببرک کارمل از نزدیک آشنا بودم، کارمل درآن زمان یک فصاحت عجیب داشت استدلال بسیار عجیبی داشت، وبسیار شگفتی انگیز یک شخصیت داشت که متأسفانه بعد از به قدرت رسیدن همة این خصوصیاتی را که گفتم از دست داده بود، که نمی دانم چرا! به همین خاطر علاقمندی در دانشگاه کابل به جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق داشتم، ولی هرگز چون کارمل این هوشیاری را داشت که از من هرگز دعوت به عضویت در حزب نکرد که من از وی قلباً سپاسگذار هستم.
می گویند که بعضی از شاعران و ادیبان به عاشقانه ها بسیار علاقمند هستند، این که عشق مجازی داشته باشند، یا اینکه به مشروبات علاقه دارند چقدر موافق هستید؟
ببینید، وقتی من در بریتانیا درس می خواندم، پایان نامة درس من بود، مواد مخدر در باختر زمین، در شمار کار هایی که باید می کردم باید با یک عده از دانشمندانی که در همان شهر بودند تماس گرفتم، دانشمندانی که در همان شهری که من زندگی می کردم و با آنها از نزدیک تماس داشتم و کسانی که دور بودند نامه می نوشتم و آنها جواب می فرستادند. یکی از این کسانی به آنها نامه نوشتم او احسان طبری بود، عضو دفتر سیاسی حرب تودة ایران که او البته یک دانشمند واقعی بود و کسی انکار هم کرده نمی تواند، این که او یک کمونیست بود، مسألة علیحده است. از اوسوال کردم که در غرب دانشمندان و روانشناسان به این عقیده هستند که موادمخدر بالای ذهن آفرینندة هنری اثر می گذارد که یعنی ذهن هنرمند را آماده تر برای آفرینش می سازد شما چه فکر می کنید؟ چند وقت بعد جواب احسان طبری آمد که هم یک املاً نوشتاری ام را اصلاح کرده بود من نوشته بودم «نشئه» او نوشته کرده بود چون از مدرسه برآمده بودو در ایران عربی بسیار خوب می فهمید، نوشته کرده بود که در زبان عرب «نشئه» به این صورت که شما نوشتید این طور نوشته نمی شود، و به (ن،ش،و،ة) این گونه نوشته می شود (نشوة) به جواب سوال شما باید بگویم همین گپ درست است، و برای من غیر قابل قبول بود که احسان طبری چطور این گپ را می گوید. و مسألة عشق که یک پدیدة عادی زندگی هست، که یک انسان در یک مرحلة از زندگی به این مسایل علاقمند می باشد و عشق برای انسان یک پدیدة دایمی هم می تواند باشد، ولی بعضی از نویسندگان بسیار افراط می کنند در این مورد که به نظر من درست عشق را به یک پدیدة بسیار مبتذل مبدل می سازند. امروزه در کشور های غربی عشق به مسایل حیوانی مبدل شده است، گرچند عشق به حیث یک پدیدة لطیف انسانی است البته من از این رهگذر به عشق علاقمند هستم اگرچه تا به حال در آثار من انعکاس نیافته است و بعضی از دوستان انتقاد دارند که چرا چنین است. ولی آخرین اثرم که همان گلنار و آیینه است، اگر شما خوانده باشید درک می کنید که محور این اثر محور عاشقانه است، ولی یک عشق بسیار پیچیده است.
از مارهای زیر درختان سنجد بگویید و از آن داستان کوتاه!
مارهای زیر درختان سنجد اول یک طرح بسیار پیچیده دارد، یعنی یک داستان عادی نیست و از همین خاطر هم به یکی از زبان های هندی ترجمه شده و یکی از منتقدین هندی بالای آن یک نقد نوشته کرده که بسیار زیبا است و چیزهایی است که حتی خود من متوجه آن نبوده ام، و آن چه یک اثر انتقادی تاریخی است ما امروز می نازیم که محمود بت شکن بود و فتح سومنات برای ما رویایی ترین پدیده شده در حالیکه شما وقتی در عمق تاریخ بروید می بینید که این یک فاجعه است؛ فاجعه برای مردمی که در یک معبد، مثلاً آنها شیوا را می پرستند و ما شما خداوند(ج) را می پرستیم و آنها معبد سومنات معبود شیوا بود و آنها شیوا می پرستیدند، تمام راجاها و مهاراجا ها از سراسر هند جواهر فراوان می فرستاند در معبد سومنات و این معبد بسیار گرامی می داشتند و درآن به عبادت می پرداختند و حالا نمی شود که یک عده مردم را به خاطر این که مانند شما به عبادت نمی پردازند و یک معبد را نداشته و از دم تیغ بگذرانید و معبد شان را خراب کنید، آنها را سرکوب کنید و معبود شان را غارت کنید. منظور این است که معابد هند در واقع گنجینه هایی از هند بودند و دراین حال محمود به خاطر همین جواهر ها به هند می رفت، نه به خاطر اینکه اسلام را به آنجا ببرد و نه به اصطلاح خودش به غزا به آنجا می رفت، اما ظاهراً شما خود را به جای آن مردم که در معبد پناه برده بودند ببینید کودکان هستند و زنان هستند و پیر مردان و آنها می گویند که حالا ما چه کرده ایم و گناه ما چیست که اسلام از سرزمین های دور آمده است و ما را آزار و اذیت می کند و معبد را ویران می کند و جداً تعجب می کردند، ما که گناهی نکرده ایم، یعنی از نظر تاریخی مخصوصاً برای ما که دورة اشغال را سپری کردیم و برای ما عین سوال مطرح بود که این لشکر عظیم و قوی برای چی آمده است و ما چی گناهی کرده ایم، بمباردمان می شود مردم کشته می شوند، مردم از سرزمین خود شان مهاجر می شوند تقصیر ما چیست، یک دهقان در سر مزرعة خود داشت کار می کرد؛ یعنی ما چه گناهی کرده ایم، ولی هنوز هم محمود را سرش افتخار می کنیم ونامش را محمود بت شکن می نامیم، و به بت شکنی او می بالیم در حالیکه این کدام کمال نبوده و او می رفته و غارت می کرده، به همین ترتیب احمدشاه ابدالی همین کار را می کرد. ولی این ها چه کردند و این ها رفتند جواهر را آوردند، ولی در اینجا کاری نکردند. سلطنت محمود بعد از خودش از هم پاشید و هم سلطنت احمدشاه بعد از خودشان پاشان می شود چه کردند به افغانستان. من یک وقتی ازیک فرانسوی پرسیدم که شما به ناپلیون افتخار می کنید؟ می فهمید برایم چه جواب گفت ما به کارهایی که برای فرانسه کرده افتخار می کنم، اما برای جهانگشایی اش افتخار نمی کنیم و شما می دانید که ناپلیون یک جهان گشای بزرگ بود؛ اما برای فرانسه بسیار کار کرد و سیستم پولیس فرانسه را بنیانگذاری کرده و تا امروز برای مردم فرانسه کار می کنند.
تشکر از جناب استاد !
سلامت باشید، سلامت...


چند روزی است که از سفر حج برگشته است؛ پیشنهاد مصاحبه را می پذیرد. در لابلای صحبت هایش نوعی گلایه مندی از دوستان دیروزش به چشم می آید.
باتشكر از شما؛ آقاي عالمي بلخي را معرفي كنيد.
من سيدحسين عالمي بلخي متولد سال 1335 درولسوالي چهاركنت ولايت بلخ هستم و نام پدرم سيد ميرآقا است.
از مبارزات سياسي تان بگوئيد.
بين سال هاي 56-57 در مدرسه آيت الله بحر العلوم، من طلبه بودم، بعد ازكودتاي سال 57 مدارس ديني تعطيل شد و ما مبارزات خود را درشهر مزارشريف با اعتراضات واعتصابات و... سازمان داديم وكم كم سازمان فدائيان اسلام را ساختيم. بعداً به جبهه چهاركنت پيوستيم سپس در سال 1360 به ايران مهاجر شدم. درسال 1361 چندين سازمان خورد وكوچك در ايران يكجا شدند وجبهه متحد انقلاب اسلامي افغانستان را ساختند. دراين جبهه من برعلاوه اينكه عضو شوراي مركزي بودم، مسئوليت كارهاي فرهنگي را نيز به دوش داشتم و مجله اي بنام سنگر انقلاب را نشر مي كرديم، تا زمانيكه ائتلاف هشتگانه به وجود آمد كه بنده اولين رئيس وسخنگوي شوراي ائتلاف بودم. وبعد حزب وحدت اسلامي افغانستان بوجود آمد كه من عضو شوراي مركزي ومسئول فرهنگي حزب، درخارج از كشور بودم. با سقوط دولت نجيب به كابل آمدم و در شوراي تصميم گيری حزب وحدت وبعداً معاون شوراي تصميم گيري حزب شدم. تا اينكه جنگ های بين تنظيمي شروع شد، من با اين جنگها مخالف بودم. اعتراض خود را در مسجد محمديه كه جمع زيادي از مردم بودند، بيان داشتم. سپس به مدت چند سال از كابل رفتم تا اينكه به حيث معاون اول حزب وحدت دركابل مشغول كار شدم كه رئيس حزب، آقاي مزاري بود. زمانی كه حزب وحدت به دو شاخه منشعب شد درحزب جناح استاد اكبري، رئيس شوراي مركزي بودم وبعد هم در دولت استاد رباني، وزير تجارت وعضو شوراي عالي رهبري دولت بودم. بعداز سقوط كابل به دست طالبان استاد رباني از من خواست تاهمچنان وزير تجارت باشم؛ من گفتم كه استاد! وزارت كه ازكابل بيرون شد؛ نمي تواند حيثيت خود راداشته باشد. در دوران مقاومت درجبهات پنجشير وتالقان و... بودم و سپس به بلخاب رفتم ومسئوليت جبهات بلخاب را عليه طالبان به دوش داشتم و بلخاب يكي از مناطقي بود كه تا آخر، به دست طالبان سقوط نكرد. بعد از سقوط طالبان، ماجزو مجموعه اي بوديم كه قدرت را منتقل كرديم وسپس مشغول كارهاي فرهنگي شدم. هفته نامه راه نجات كه بعداً به روزنامه تبديل شد را راه اندازي كردم. درانتخابات رياست جمهوري به حيث معاون آقاي قانوني كانديدا انتخابات شديم و در سال 1384 بحيث وكيل پارلمان انتخاب شدم.
شما گفتيدكه از اركان حزب وحدت بوديد؛ تصور آنرا مي توانستيد كه برخي از رهبران فعلي مثل آقاي محقق وخليلي و... جايگاه فعلي را پيدا كنند؟ در آن زمان ظرفيت رهبري را داشتند؟
البته آقاي خليلي وآقاي محقق از شخصيت هاي برجسته اين مملكتند. در آن زمان هم برجستگي خود شان راداشتند. در دوران طلبگي چند كتاب ملايي را پيش استاد محقق درس خوانده ام. ايشان درمبارزات هم از ابتدا حضور داشتند ودر دوران جهاد سنگرها را درداخل كشور اداره كرد. ودرحزب وحدت هم شخصيتي مطرح بود ودرسقوط دولت نجيب، استاد محقق نقش اساسي داشت. و استادخليلي هم يكي از شخصيت هاي مبارز است كه شايد سابقه مبارزاتي ايشان به قبل از سال 1350 برگردد، جزو بنيانگزاران سازمان نصر هستند، درحزب وحدت هم عضو شوراي مركزي ورئيس نمايندگي حزب درپاكستان بود. اينها قبلاً شخصيت هاي كلان بودند ونو پيدا نشده اند!
با تمام اوصافي كه فرموديد؛ چه دلايلي وجود داشت كه شما از هم فاصله گرفتيد؟
تفاوت ديدگاه دررابطه با جنگهاي حزبي وتنظيمي بود. به همين علت بود كه حزب وحدت به دو شاخه، منشعب شد، ما در يك طرف و آنها در طرف ديگر قرار گرفتند.
رهبران مردم هزاره غالباً با يكديگر ناسازگار هستند؟ مثلاً حزب وحدت، به چندين وحدت ديگر تبديل شده است!
وحدت، اگر چند وحدت شود به نظر من خيلي دور از انتظار نيست بخاطر اينكه وحدت، از چندين حزب بوجود آمده بود! اينها به مرور زمان از همديگر فاصله گرفتند. جمعيت هم چندين حزب شده است، حزب اسلامي هم چندين حزب شده است. وقتي كه آدم تمام اين ها را مي بيند، سؤال برانگيز است كه چرا روحيه عدم تفاهم بين افغانها وجود دارد؟
شما چرا يك حزب نساختيد؟ يك جريان واحدي را دنبال نكرديد؟
شرايط امروزي با دوران جهاد فرق مي كند. برخلاف دورة جهاد، احزاب درميدان نبردمسلحانه نيستند. فعاليت احزاب بايد شكل سياسي را بخودداشته باشد. چنين احزابي بايد ملي باشند. اگر حزبي كانديدا به پارلمان مي دهد بايد باورداشته باشد كه آنها مي توانند اكثريت پارلمان را از خود بسازند. من فقط يكبار اقدام به حزب سازي كرده ام كه آن هم به اتفاق آقاي قانوني وديگر دوستان، حزب افغانستان نوين را ساختيم ولي بعد ازمدتي به اين نتيجه رسيديم كه اهدافي كه در حزب افغانستان نوين داشتيم كه بايد داراي هويت ملي باشد، درمناطق مختلف نفوذ داشته باشد واز اقوام مختلف باشد، بتواند اكثريت را در شورا بگيرد، داراي چنين خصيصه اي نمي تواند باشد؛ پس استعفا دادم. فعلاً به اين باور هستم كه ساختن احزاب خورد خورد مي تواند فرهنگ حزبي را ضعيف بسازد ومردم را به احزاب، بيشتر بدبين بسازد، ثمره ديگري ندارد.
پس بعضي ازهمسنگران شما كه اقدام به حزب سازي كردند، راه اشتباهي را رفته اند!
اگر حزبي با مشخصاتي كه من گفتم بوجود نيايد يك حزب خوب ومؤثر نمي تواند باشد.
آيا اين درست است كه شما درصدد ساختن يك حزب جديد هستيد؟
مدتي است كه برخي دوستان، پيشنهاداتي را داشتند كه خوب است حزبي را بسازيم. احزاب بايد مستقل باشد واستقلاليت حزب هم تأثير مستقيمي از بودجه حزب مي گيرد. اگر بودجه حزب خارج از آن تأمين شد استقلاليت وحيثيت حزب زير سؤال مي رود. من به دوستان گفتم كه هرمنبعي كه بخواهد حزب را تمويل بكند، فكر وديدگاه سياسي خودش را همراه با پول خود مي فرستد. من به آنان گفتم كه اگر شرايط متذكره در نظر گرفته نشود حزب ساختن بي مفهوم است. وآنان فعلاً درحال رايزني وصحبت وتلاش هستند وهنوز ما به مرحله اي كه تشكلي را ساخته باشيم نرسيده ايم. اينكه مي شود يانه؛ قطعي نمي توانم بگويم.
شما معاون آقاي قانوني بوديد، درافغانستان نوين با ايشان بوديد، درجبهه تفاهم ملي نيز؛ در انتخابات رياست پارلمان هم با ايشان بوديد؛ اما پس از آنكه آقاي قانوني رئيس پارلمان شد از آنها فاصله گرفتيد؛ چرا؟
ما افغانستان نوين را با انگيزه اي ملي بوجود آورديم ولي درجريان عمل، ديديم كه اهداف ما درقالب اين حزب تأمين شدني نيست و صبغه ملي را نمي تواند داشته باشد به همين دليل استعفا دادم.
شما از ابتداي فعاليت هاي سياسي خود، بسياري از احزاب سياسي را طي كرده ايد؛ شايد شما چندان ثبات نداشته باشيد!
ديدگاه هركس براي خودش محترم است. چيزي كه اصلاً درتاريخ زندگي سياسي من وجود نداشته است، رفتن ازحزبي به حزبي ديگر بوده است. من هميشه درجريانهايي حضور داشته ام كه خودم بوجود آورنده اش بوده ام. سازمان فدائيان اسلام، جبهه متحدانقلاب اسلامي، حزب وحدت، شوراي ائتلاف وحتي حزب افغانستان نوين را هم از مؤسسين آن هستم. من روحيه آنرا نداشتم كه از يك حزب به حزب ديگر بروم ودنبال منافع شخصي ومادي براي خودم نبوده ونيستم. من زماني از حزب افغانستان نوين استعفا دادم كه آقاي قانوني رئيس پارلمان شد؛ بعضي ها مرا ملامت كردند كه در دشواري ها، آقاي قانوني را همراهي كردي و حال كه ايشان به قدرت رسيده، چطور از وي فاصله گرفتي؟
شما عضو جبهه تفاهم ملي بوديد اما فعلاً عضويت جبهه ملي را نداريد درحاليكه چندان تفاوتي بين اين دوجبهه نيست!
بسيار تفاوت دارد! ما درشوراي تفاهم ملي، مجموعه اي از مجاهدين را داشتيم اما درجبهه ملي مجموعه مجاهدين ومجموعه كساني كه مجاهدين با آنها جنگيده اند، يكجا جمع شده اند! بنابراين تفاوت بسيار زيادي وجود دارد!
پس از نظر شما جبهه ملي يك جبهه ناهمگون است!
شايد آنها بين خودشان، اين همگوني را داشته باشند! توانسته اند كه باهمديگر كار بكنند ولي براساس سوابق اگر در نظر بگيريم، جبهه ملي متشكل ازدشمنان همديگر است؛ مجاهدين وخلقي ها وپرچمي ها! اينكه شما از ديد من مي گوئيد كه ناهمگون است، اين مربوط خودشان مي شود؛ شايد همگون باشند ولي بانگاهي به ديروز مي توانيم بگوئيم كه ناهمگون است.
فعلاً شما هم، دركنار خلقي هاي سابق كار مي كنيد! مردم به شما هم رأي داده اند به آنها هم رأي داده اند!
من نظرم اين نيست كه جبهه جنگ، باچپي هاي سابق داشته باشيم ومن شخصاً باورم اين است كه يكي از مشكلات عمده اي كه درافغانستان وجود دارد وبحرانها را بوجود آورده، مطلق نگري ها ومطلق گرايي هاست. خلقي ها گفتند كه هركه با ما نيست، دشمن ماست! مجاهدين هم باهمين ديدگاه به مسايل نگاه كردند؛ طالبان هم ديدي مشابه داشتند. من اين ديدگاه را ندارم. بايد ديد تفاهم ومسالمت وآشتي را داشته باشيم. ما با خلقي ها زير يك سقف درپارلمان هستيم، آنها ديدگاه خودشان را دارند و ماديدگاه خود را داريم. از زاويه ديگر؛ مردم به من و به آنها، مشترک اطمينان کنند. کانديدای واحد ارائه کنند. اينجاست که بحث ما فرق مي کند.
شما جبهه تفاهم ملي را ساختيد، حکومت واکنشي نشان نداد؛ جبهه ملي که ساخته شد بلافاصله شخص رئيس جمهور، اين جبهه را متهم نمود!
اينها مواردي است که شما بايد از رئيس جمهور بپرسيد.
بگذريم؛ کانديداي معاونيت دوم پارلمان بوديد اما رأي نياورديد چرا؟
در داخل شورا مسايل مختلفي وجود دارد. گرايش هاي فکري، گرايش هاي قومي و زدوبندهاي مقطعي ديگر وجود دارد. من چون به هيچکدام از گروهها شامل نبودم نه درجانب دولت ونه در جانب اپوزيسيون، چون مستقل بودم، رأيي را که اعضاي شورا به من دادند قابل قدر است. از ابتدا هم باورم نبود، چونکه زدوبندهاي داخل شورا را مي دانستم.
مداخله حکومت در درون پارلمان از چه طريق هايي است؟ درکجاها است؟
هرحکومتي در هر جاي دنيا، هميشه تلاش داشته تا اهرم هاي فشاري را در داخل پارلمان ها داشته باشد ونظرات خود را تحميل کند. طبيعتاً حکومت موجوده هم نمي خواهد تا در يک تضاد با کليت پارلمان قرار داشته باشد. لذا حکومت سعي مي کند تاتعدادي از وکلا را با خودشان هماهنگ بکند. ديدگاههاي خود را برآنان بقبولاند واز طريق همين تماسهايي که با وکلا دارند، حکومت سعي مي کند که مدافعيني در درون شورا داشته باشد.
پس اين يک امر کاملاً طبيعي است!
به نظر من کاملاً طبيعي است. و به خصوص درکشورهايي که رئيس جمهور وپارلمان وحکومت، از يک حزب نمي باشند. بعضي حکومت ها درموقعيتي قرار مي گيرد که اکثريت پارلمان، مخالف حکومت است، که اين حالت، بيشتر درنظام هاي رياستي اتفاق مي افتد. مثلاً نظامي که در آمريکاست در کنگره آمريکا همگي ازحزب رئيس جمهور نيست؛ درچنين حالتي طبيعي است که رئيس جمهور کوشش مي کند تا حاميان خود را در داخل پارلمان تقويت کند و از حزب مقابل را هم به طرفداري خويش بکشاند. به هرحال، چنين کشمکش هايي هميشه بين حکومت وپارلمان وجود دارد.
پس از نظر شما مداخله آقاي کرزي در پارلمان يک امر مشروع است!
من در اينجا معناي مداخله را نمي توانم تشخيص بدهم که چيست. من عرض کردم که رئيس جمهور کوشش مي کند تااعضاي پارلمان را با ديدگاههاي خودش هماهنگ بکند. من نمي دانم که اين عمل را مداخله حساب کنيم يا کدام نام ديگر! من با اصطلاح مداخله موافق نيستم. اگر شما نام آنرا مداخله مي گذاريد، مربوط شما مي شود!
برخي از وکلا مي گويند که حکومت در کار پارلمان مداخله مي کند!
من فکر مي کنم که اين دوستان در حرف هاي شان دقيق نيستند. کلمات سياسي هر کدام، بارخاص خودش را دارد.
مهمترين مسئله اي که درکميسيون عدلي وقضايي روي آن کار کرده ايد چه بوده است؟
تشکيلات اساسي دولت؛ که قانون بسيار کلان است وتقريباً يک سال وقت ما را گرفت.
شما مدت نسبتاً زيادي با آقاي قانوني بوديد ولي فعلاً از ايشان فاصله گرفته ايد؛ آيا مي تواند به اين معنا باشد که شما در صدد نزديک شدن به آقاي کرزي هستيد؟
ما با آقاي قانوني دوست بوديم ودوست هستيم. صرفاً در يک حزب با هم نيستيم. اين که با فاصله گرفتن از افغانستان نوين، با رئيس جمهور نزديک شوم، هيچگاه در فکر و خيال من نبوده است. رئيس جمهور قبلاً هم نسبت به من نظر مثبت داشته است. درمواردي هم پيش از انتخابات وحزب، خود آقاي قانوني واسطه بين من وآقاي کرزي بوده است. و پيام آورده که در فلان وظيفه مشخص دولتي مشغول کار شوي! من اگر مي خواستم به رئيس جمهور نزديک شوم، در آن زمان با وساطت خود آقاي قانوني خوبتر مي توانستم نزديک شوم. درزمان انتخابات رياست جمهوري، کساني از طرف آقاي کرزي مي آمدند که انصراف بده و ما برايت امتياز مي دهيم ولي من هيچوقت دست به کاري نمي زنم که در آن ذره اي کمي وناجواني وجود داشته باشد. من مي گفتم که با آقاي قانوني قول داده ام، کانديد هستيم وتا آخر هم مي رويم. بعد از آن که آقاي قانوني نتوانست رأي بياورد من ايشان را رها نکردم. وتا زمان انتخابات داخلي ولسي جرگه به نفع آقاي قانوني کار کردم. در وقت خلاها آدم بيشتر مي تواند استفاده کند. بنابراين هرگز با فاصله گرفتن از آقاي قانوني و... نخواسته ام که با رئيس جمهور نزديک شوم.
شما از آقاي قانوني حمايت کرديد ولي شايد زماني که شما نيازمند حمايت بوديد، جناب ايشان از شما حمايت نکرده باشند!
گمان نمي کنم که آقاي قانوني هم اين روحيه را داشته باشد. چنين شرايطي پيش نيامده است. پيشنهاد من به آقاي قانوني آن بود که در معاونيت شما يک نفر از مردم تشيع باشد. من به ايشان صراحتاً گفته بودم که آن شخص، غير از من باشد چرا که شما رئيس حزب و من معاون حزب افغانستان نوين هستيم وما درمجلس نمايندگان، اکثريت حزبي را نداريم. رياست شما کافي است. بعد از اينکه انتخابات رياست ومعاونيت تمام شد. خودم را به عنوان منشي اول، کانديدا کردم. آقاي قانوني حرفش اين بودکه ما بر سر آقاي رحمن اوغلي به عنوان منشي اول توافق کرده ايم. من گفتم که از توافقات، خبر دارم. من فقط وفقط به اين دليل خود را کانديداي منشي اول کرده بودم که استعفاي خود را از حزب افغانستان نوين اعلام کنم. درسال جاري هم که خود را به معاونيت دوم کانديدا کردم، آقاي قانوني به من وعده همکاري داد؛ ولي اينکه تا چه ميزان عمل کرد؛ خدا مي داند! و اگر همکاري نکرده باشد گله هم ندارم. چرا که حداقل بيشتر از يک سال از همکاري حزبي وسياسي ما، فاصله داشت.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|