تبليغاتX
مجموعه مقالات حسینی مدنی
 
 

داكتر محي الدين مهدي از جمله روشنفكران جهاد است. مقالات تحقيقي وي در نشريات و مصاحبه هاي وي در رسانه هاي غالباً بسيار عميق است. او اولين رئيس دوره يي شوراي متحد ملي بود و اكنون سخنگوي اين شورا است.

داكتر صاحب! خود تان را بيشتر معرفي كنيد

نام من محي الدين است، در سال 1334 در ولسوالي اندراب ولايت بغلان در يك خانواده روحاني و روستايي متولد شدم. پدرم شغل قضاوت و معلمي داشت.

 سپس از اندراب به قندز رفتيم، مكتب را در قندز خواندم و از آنجا به سال 1353 وارد فاكولته طب شدم. از سالهاي 51-52 با سياست آشنا شدم.

در سال پنجم تحصيل بودم كه كودتاي 7 ثور پيش آمد و نتوانستم ادامه تحصيل بدهم، چونكه شعار دولت آن بود كه كسي كه خلقي نيست، حق تنفس هواي افغانستان را ندارد. ما كه خلقي نبوديم، ناگزير به كوه برآمديم.

در جريان جهاد به سال 1370 فرصتي مجدد پيش آمد كه براي تكميل تحصيلات خود دوبار به امريكا بروم.

در دورة جهاد و مقاومت موقف شما عمدتاً چه ها بوده اند؟

در دورة جهاد، بيشتر، فعال سياسي بودم. فقط مدت كوتاهي فعاليت نظامي داشتم كه آنهم غالباً در پشت جبهه مي بودم. در دورة دولت مجاهدين، معين وزارت پلان بودم، در دورة مقاومت، در دوشنبه نايب سفير بودم و در ماه هاي آخر حيات احمدشاه مسعود، سخنگوي جبهه متحد بودم.

مي گويند كه شما براي بعضي از شخصيت ها، حكم نردبان ترقي را داشته ايد!

مي توانيد كه درين رابطه مثال مشخصي بگوئيد؟

ماه ها قبل، مرحوم كاظمي اين سخن را به من گفته بود، دكتر صاحب مهدي كسي است كه در مواقعي، خود را فنا كرده تا برخي شخصيت ها مثل... و... رشد كنند.

مرحوم آقاي كاظمي يكي از دوستان دورة دولت اسلامي با من بود. شايد خود ايشان بيشتر از اين شيوه سود برده باشند. من فكر مي كنم در حدي كه خودم توقع داشته ام، درخشيده ام و ديگران هم حق خود را گرفته اند ولي به هر حال به قول شعر علامه اقبال كه:

زندگي برآرزو دارد اساس

خويش را از آرزوي خود شناس!

آرزوهاي من هنوز برآورده نشده اند و من در تلاش براي رسيدن به آرزوهاي خودم مي باشم.

اگر چنان برداشتي شده باشد، به گمان من به اين دليل است كه من هر چيزي را قرباني آرزوهاي خود كرده ام.

شما عضويت جمعيت اسلامي را داشتيد، سپس به نهضت ملي پيوستيد، بعد از آن افغانستان نوين را ساختيد اما همه را از دست داديد!

من عضو جمعيت اسلامي بودم ولي جمعيت اسلامي، فعاليت تشكيلاتي كه لازمه احزاب سياسي است را نداشت؛ از اين لحاظ من يكي از اعضاي منفعل جمعيت بودم علاقمند بودم كه جمعيت يا هر حزب سياسي ديگر، به شكل مدرنش درست شود. به همين دليل در زمان دولت مجاهدين، فعاليت خاصي براي ساماندهي شهر كابل داشتم مجمع شهر كابل را كه بنيانگذارش مرحوم داكتر عبدالرحمن بود، وظيفه رهبري اش به عهده من بود. فاصله گرفتن من از جمعيت به همين دليل بود كه بسياري از اعضاي جمعيت به شكل منفعل ماندند.

 در رابطه با نهضت ملي، اساس اين نهضت در زمان مسعود گذاشته شده بود. مطابق قراري كه با فهيم خان داشتيم مي بايستي كه كار نهضت ملي را دنبال مي كرديم، ايشان را قانع ساختيم كه در نبود مسعود ما نمي توانيم كه روي چهره ها و افراد تكيه كنيم چرا كه در بين بازمانده هاي مسعود چنين يك چهره اي وجود ندارد. براساس توافق فوق الذكر من از شهر دوشنبه به كابل آمدم، دفتر و امكانات در اختيار من گذاشته شد و فعال شديم. در يكسال اول، صادقانه به اتفاق همكاران كار مي كرديم و توانستيم كه در 34 ولايت افغانستان، مراكزي را ايجاد كنيم و يك حركت فراقوي را آغاز كرديم. ولي متأسفانه در مراحل بعدي آن حركت دچار ورشكستگي شد.

در افغانستان نوين؛ من از جمله فعالين آن حزب نبودم. بعد از انتخابات رياست جمهوري، احساس مي كردم كه مخالفين سياسي آقاي كرزي بايد متحد و متفق باشند، در جبهه تفاهم ملي همكاري هايي به آقاي قانوني داشتم اما در حزب افغانستان نوين من سمت مشخصي را عهده دار نبودم.

قرار شده بود كه افغانستان نوين و نهضت ملي به جمعيت اسلامي مدغم شوند؛ ليكن بازهم جمعيت اسلامي، جمعيت نشد؛ چرا؟

در آن مقطع بنده اصلاً در افغانستان نبودم و جهت تداوي در تركيه بسر مي بردم. مطابق قرار مذكور، قرار برآن بود كه استاد رباني به نفع آقاي قانوني از كانديداي رياست پارلمان انصراف دهند و آقاي قانوني از ساختن حزب افغانستان نوين به نفع جمعيت اسلامي بگذرند و نهضت ملي هم به جمعيت مدغم شوند. ولي در مجموع در اين كار دو نقيصه وجود داشت؛ اول اينكه بسياري از تنظيم هاي جهادي در شرايط موجود افغانستان، در اهداف و آرمان و برنامه هاي خود تغييرات اساسي بوجود بياورند. تا وقتي كه مطابق به اوضاع نتوانند خود را هماهنگ كنند، اعضاي فعال خود را نمي توانند حفظ كنند؛ از ركود و سكوت نمي توانند خارج شوند. آنچه كه بنام "شعار ما" كه جمعيت اسلامي در دوران جهاد نوشته بود، اگر رهبران حزب به اين ديد باشند كه با شعارهاي گذشته در شرايط فعلي عضوگيري بكنند به نظر من بعيد است.

دوم اينكه؛ آنطور كه به ملاحظه رسيد اعضاي حزب افغانستان نوين منجمله آقاي قانوني، وعده هايي را كه بخاطر انصراف استاد رباني سپرده بودند به وعده هاي خود چندان وفادار نماندند، به نظرم رسيد كه فعالين حزب افغانستان نوين چندان آمادگي ذهني نداشتند كه در جمعيت اسلامي مدغم شوند. آنها بدون تغيير در برنامه هاي جمعيت وحتي در نام حزب آماده نبودند كه به جميعت بپيوندند. بناءً اين توفق تا حدودي ناكام ماند چرا كه اين حركت يا از روي احساسات بود و يا براي مقام آن حرف ها گفته شده بود.

يعني آقاي قانوني صرفاً از معامله انجام شده بهره برداري شخصي به نفع خود انجام داد؟

حزب افغانستان نوين سرپاي خود باقي نماند و آقاي قانوني و ديگر اعضاي آن حزب به نمايندگي از اين حزب حرفي را عنوان نكرده اند، ولي حال وقتي كه فكر مي كنيم، به نظر مي رسد كه اين توافق، يكي از نقاط اوج فعاليت سياسي استاد رباني بايد به حساب بيايد. درآن شب بايد بگويم كه استاد رباني يكي از شاهكار هاي حيات سياسي خود را به نمايش گذاشت. من از اين لحاظ استاد رباني را تمجيد مي كنم و اين برمي گردد به ميزان تعهدات طرفين قرار داد. ولي به هرحال، استاد رباني هميشه حساسيت قضايا را درك مي كنند؛ با توجه به زدوبند ها و صف بندي هاي درون پارلمان وفعاليت هاي بيرون از افغانستان. استاد رباني مسؤوليت خويش را درك نمود و حاضر شد كه از ادعاي خود بگذرد تا يك روند تاريخي نميرد، تا يك تفسير نادرستي كه از تركيب اجتماعي افغانستان هميشه بيرون داده مي شود غلطي همان تركيب به اثبات برسد. استاد رباني در آن مقطع حاضر شد تا خود را قرباني بسازد.

شما فكر مي كنيد كه اين ذهنيت در تفكر استاد رباني بوجود آمده است كه كم كم بايد به نسل دوم جهاد هم اعتماد كند و ميدان را به آنان بسپارد؟

استاد رباني از كساني است كه همواره به اين مي باليده كه آدم مستبدي نبوده است. در حزب خود براي چهره هاي جوانتر مجال فعاليت زيادي داده است. براي مثال:

مسعود، درست است كه داراي يك نبوع ذاتي بود، اما استاد رباني هم به عنوان رهبر جمعيت اسلامي ميدان زيادي به ايشان داد و همين طور به شهيد دكتر عبدالرحمن.

در مجموع به نظر من، استاد رباني يك انسان با تفكر باز است. داراي وسعت نظر است.

در جريان همايش حزب مردم مسلمان افغانستان در غازي ستديوم، استاد رباني گفتند كه بايد اكنون ميدان را براي جوانترها آماده ساخت!

شايد سخن گزاف باشد كه بگوئيم استاد رباني جاي خود را براي جوانان تخليه بكند! به اين دليل كه استاد رباني قبول ندارد كه پير است. هنوز احساس مي كند جوان است ولي استاد رباني حساسيت چندان در رابطه با تبارزهاي نسل دوم جهاد كه در واقع فرزندان معنوي جريان اول هستند نشان نمي دهد. حركت هاي متذكره را تحمل مي كنند.

در حيات سياسي خود بيشتر تحت تأثير كدام شخصيت قرار داشته ايد؟

شخصيت بسيار اثرگذار براي من داكتر علي شريعتي بوده است. آثار ايشان براي نسل جوان بسيار تاثير گذار بود. هرچه كه سن من بالا مي رفت به آثاري از شريعتي كه داراي عمق و وسعت بيشتري بودند توجه بيشتري مي كردم. منجمله كتاب "كوير" مرا زياد متأثر ساخته است.

براي روي آوردن من به ادبيات و شعر هم كوير برمن اثر گذار بوده است.

بعد از ايشان، علامه اقبال لاهوري افكار و انديشه هايش برمن اثر گذاشته است.

گاهي هم كه اشتياق به سرودن شعر مي كنم مي بينم كه بي اختيار تحت تاثير اين مرد بزرگ مي باشم.

از شخصيت هايي كه باآنان از نزديك ارتباط داشته ام،‌مسعود است. براي بار اول كه با شهيد مسعود رو برو شدم به عنوان يك فرد عملگرا، من به او رشك مي بردم. من هميشه يك آدم تخيلي بوده ام و او يك فرد عملگرا بود. شب كه مي خوابيد براي فردايش برنامه ريزي مي كرد و صبح كه بر مي خاست براي تعميل برنامه هايش آغاز مي كرد و من هيچ وقت نتوانستم چنين باشم.

شما اولين رئيس شوراي متحد ملي بوديد، بارها گفته ايد كه شورا متشكل از 57 حزب و سازمان سياسي است؛ آيا واقعاً همين تعداد احزاب؛ عضو شوراي متحد مي باشند؟!

در طول يكسال پس از فعاليت شوراي متحد ملي، فقط رئيس يكي از احزاب با من تماس تلفني گرفت و انفكاك خود را از شورا اعلام داشت. به اين دليل كه مي گفت: شما خواهان خروج نيروهاي خارجي از افغانستان و خواهان نظام فدرال هستيد؛ در حاليكه ما فقط طرفدار قانونمند شدن حضور نيروهاي خارجي هستيم و نه خروج آنان! و دوم نظام فدرال را به عنوان استراتيژي مطرح كرديم نه بعنوان شعار!

نظام مطلوب ما هم نظام پارلماني است. بعد از آن، چندين حزب وسازمان ديگر به شوراي متحد ملي پيوسته و تعداد اعضاي شورا از 57 هم فراتر رفته است!

جبهه ملي فعلاً‌ داراي 13 حزب عضو است و شوراي متحد بيشتر از 57 حزب! فعاليت شورا هم نسبت به جبهه بيشتر است. بااين وجود، جبهه ملي موفقتر است. دليل اين امر چيست؟

شايد بين ما و شما اتفاق نظر برسر كاربرد كلمه موفق وجود داشته باشد. تعبيري كه شما از اصطلاح موفق و من وساير اعضاي بلندپايه شوراي متحد ملي داريم شايد متفاوت باشد. اول رابطه بين شورا و جبهه ملي يك رابطه بسيار دوستانه و متقابل است. دوستانه و غير تشكيلاتي!

ديدگاه هاي شورا با جبهه در ساحاتي فرق مي كند. شوراي متحد ماموريتي دارد كه بايد آن را در درازمدت انجام دهد. ما احساس مي كنيم كه در ساختار نظام سياسي افغانستان بايد تغييري ايجاد شود. بحراني را كه قرن هاست كه مانع ايجاد وحدت ملي مي شود آن بحران را حل كنيم. مردم احساس مي كنند كه در نظام فعلي يكدست نيستند. احساس مي كنند كه تبعه درجه دوم و درجه سوم در افغانستان وجود دارد. شوراي متحد ملي نمي خواهد كه تسليم چنين وضعيتي شود. شوراي متحد ملي نخواسته است كه در نظام موجود مقام و كرسي بگيرد. گرفتن مقام و كرسي به معني تأييد نظام موجود است.

جبهه ملي تصميم دارد كه در انتخابات آتي رياست جمهوري، كانديداي واحد معرفي كند؛ حاضر هستيد كه دراين باره با جبهه ملي تعامل داشته باشيد؟

نتيجه كار شوراي متحد ملي در سال گذشته آن بوده كه بطور مستدام، پيگير اهداف خود بوده است؛ در حال ايجاد يك خط سياسي واحد در افغانستان است.

موضع و سياست شوراي متحد ملي در جريان انتخابات آتي، از همين ديدگاه تعريف خواهد شد.

به عنوان يك چهرة فرهنگي به نوشتن، زياد علاقمند هستيد يا به گپ زدن؟

بسيار تأسف مي خورم كه ايكاش از فعاليت هاي سياسي، آزاد مي بودم –متعهد نمي بودم كه فعاليت سياسي داشته باشم. مجالي براي فعاليت فرهنگي مي داشتم. ولي فعاليت فرهنگي محض در كشوري مثل افغانستان به بار نمي نشيند.

بسياري از چهره هاي شاخص فرهنگي را مي شناسم كه چون آرمانهاي شان با فعاليت هاي سياسي هماهنگ نبوده متأسفانه آثار شان در كتابخانه ها محبوس است.

به عنوان يك فرد مجرب، عيوب مصاحبه هايم را به من بگوئيد؟

من خوانندة هميشگي هفته نامه پيام مجاهد خصوصاً مصاحبه هاي آقاي مدني با چهره ها هستم. پيشنهاد مي كنم به ايشان كه با هركسي مصاحبه مي كند ابتدا در رابطه با كارنامه و انديشه هايش بيش از اين،‌ تعمق كند. اگر نقطه هاي تاريكي وجود داشته باشد چندان موفق نخواهد بود.           
  نوشته شده در  ساعت   توسط حسینی مدنی  | 

عليرغم توافقات متواتر سه جانبه مبني بر بازگشت داوطلبانه اتباع افغانستان از ايران نيروهاي انتظامي اين كشور اقدام به دستگيري و اخراج گسترده مهاجرين افغانستاني نموده است.

آنچه كه در ايران به عنوان يك عرف تبديل شده است، گسترش اخراج هاي اجباري در فصول سرد سال مي باشد. شايد يكي از دلايل اين امر، كاهش بازگشت هاي داوطلبانه در اين موقع سال باشد و شايد هم ايجاد تشويش هاي رواني در بين آوارگان جهت عودت داوطلبانه در فصول گرم سال؛ اما آنچه مهم است؛ اولاً اخراج گسترده آوارگان در سرما و برف باري شديد است كه مطابق برخي گزارشات تعدادي از نوجوانان نيز در بين اخراجي ها، شامل مي باشند. ناگفته پيداست كه برعلاوه يك مليون مهاجر داراي مدارك قانوني اقامت در ايران، بيش از اين تعداد، افراد فاقد مدرك در اين كشور سكونت دارند كه هر آنچه تأكيد صورت مي گيرد و مذاكرات، انجام مي شود برسر نحوة برگشت مهاجرين غيرقانوني مي باشد.

مراجع پيگير مسايل مهاجرين، غالباً سياست هاي تشويقي جهت عودت را پيشنهاد مي دارند، اين سياست ها غالباً با درنظرداشت ميزان پذيرش كشور مبدأ يعني ميزان بستر سازي لازم جهت بازگشت آنان و همچنين ميزان تحمل پذيري و امكانات كشور مهاجر پذیر مي باشد.

به دليل مشكلات فراوان زيربنايي، افغانستان متأسفانه ظرفيت پذيرش عودت كنندگان را ندارد و سرازير شدن سيلي از مهاجرين به داخل افغانستان، بار سنگيني را بردوش دولتمردان و مسؤولين محلي مي گذارد. بزرگترين كمكي كه در چنين شرايطي كشورهاي ميزبان، خصوصاً جمهوري اسلامي ايران مي تواند به افغانستان داشته باشد، تداوم پذيرش مهاجرين و سوق دادن كمك هاي شان به سمت تسريع ظرفيت بستر سازي در افغانستان مي باشد. اخراج اجباري، آنهم در فصول سرد و برفي سال مي تواند برعلاوه روابط سياسي، مناسبات مردمي و فرهنگي دو كشور را نيز خدشه دار سازد.

به گواهي مهاجرين اخراج شده از ایران آنان مورد توهين قرار گرفته و روز ها وشب هاي متمادي را در سرماي شديدي، درون سالون هاي بزرگ وسرد سپري نموده اند.

آنان مي گويند كه در برخي موارد، افراد فاقد مدرك شناسايي مورد ضرب و شتم مامورين نيروي انتظامي ايران قرار مي گيرند. چندي قبل و در تابستان امسال، با تشديد يافتن اخراج مهاجرين، گزارشات زيادي مبني بر بدرفتاري با آوارگان از جانب مامورين ايران و نيز سهل انگاري مراجع ذيربط افغانستان به نشر رسيد كه باعث سلب اعتماد از دو وزير كابينه دولت افغانستان گرديد. از آن پس دولتمردان ايراني پذيرفتند تا با وسعت نظر بيشتري به مهاجرين افغان برخورد نمايند، ليكن اين روزها مجدداً فشارها برمهاجرين، افزايش يافته و باعث نگراني هاي زيادي، هم در بين مهاجرين و هم در بين مردم افغانستان و مسؤولين محلي گرديده است.

شمس الدين حامد رئيس امور مهاجرين ولايت هرات مي گويد كه روزانه بين 200 تا 600 نفر از مرز اسلام قلعه اخراج مي شوند كه در بين اين افراد بعضاً اطفال هم به چشم مي آيند. اين در حالي است كه بسياري از ولايات افغانستان، خصوصاً ولايت هرات را برف سنگينی پوشانده و تمامي راه هاي مواصلاتي قطع گردیده است. در فصل زمستان كه اوج مشكلات اجتماعي و اقتصادي در افغانستان مي باشد؛ لازم است تا مسؤولين جمهوري اسلامي ايران، از حوصله و بينش وسيعتري كار گرفته و از حجم فشار ها بر اخراج مهاجرين بكاهند.

دولتمردان ايراني از يك طرف، جهت نفوذ و نزديكي با افغانستان، از تاريخ و فرهنگ و زبان مشترك ياد مي كنند و از طرف ديگر با برخي بدرفتاري ها با مهاجرين افغان، زمينه هاي دوستي مشترك را از بين مي برند. با سختگيري هاي فراوان، كم كم ايراني ها ديوار بلند جدايي و بي اعتمادي را بين دو ملت، با فرهنگ و تاريخ و زبان مشترك مي كشند واين همان چیزی است که فرهنگیان واهالی اندیشه وخرد از آن می هراسند ودشمنان مشترک را خوشنود می سازد.

تسریع خروج مهاجرین از ایران در حالی صورت می پذیرد که مناقشه ایران و امریکا در سطوح مختلف اوج گرفته است. ایران از افغانستانی که به تعبیر خود شان تحت اشغال امریکا می باشد نگران است و حجم وسیعی از اتباع غیر قانونی را در این کشور تهدیدی بر امنیت ملی خود می خواند. طرح اخراج گسترده مهاجرین از استان سیستان و بلوچستان تقریباً در محدوده انفجارات وآدم ربایی ها در شهر های زابل و زاهدان مطرح گردید.

اما بهتر آن است که دو کشور متخاصم امریکا و ایران، دامنه و گستره رقابت ها و تنازعات خویش را خارج از دایره افغانستان و مردم آن به پیش ببرند. مردم افغانستان هیچگاه نمی توانند تکیه گاهی برای ایالات متحده در منازعه برعلیه ایران باشند. از جانب دیگر حجم وسیع آوارگان افغانستانی در کشورهای خارجی نظیر پاکستان وایران به دلیل ناتوانی دولت افغانستان و جامعه جهانی در تأمین امنیت، اشتغال، سرپناه و... می باشد.

بناءً توجهات دولت افغانستان و کشورهای همراه می باید بیش از پیش جهت ایجاد تسهیلات لازم برای بازگشت و بقای آنان متمرکز گردد.

  نوشته شده در  ساعت   توسط حسینی مدنی  | 

اخراج دو ديپلمات عاليرتبه اروپايي سايه سردي بر بروابط دو متحد استراتژيك غرب درافغانستان، يعني ايالات متحده آمريكا و انگلستان افكنده است. اين دوكشور كه خصوصاً در سالهاي اخير تمايز ناپذير نشان داده بودند وتمامي سياست ها وتدابير شان تفكيك ناپذير بود، اكنون با اين واقعه رو در روي هم قرار گرفته اند. مايكل سمپل وماروين پترسون، در واقع افرادي بودند كه براي انگلستان كار مي كردند. آنان ساليان زيادي در نواحي ومناطق مختلف افغانستان، گشت وگذار مي كردند وشايد بسيار بيشتر از يك شهروند افغانستان از اين كشور، مي دانستند. آنان زبانهاي رسمي افغانستان را به خوبي بلد بودند وشايد يكي از تخصص هاي آنان برقراري ارتباط بامخالفين دولت وجهت دهي آنان بود. دراين اواخر نيز آنان درولايات جنوبي افغانستان به ديدار برخي فرماندهان ارشد طالبان شتافتند وگفته  مي شود كه هدف آن را داشتند تا آنان را از بدنه اين گروه جدا سازند.

برخي تحليل گران، جدايي منصور دادالله از گروه تحت رهبري ملاعمر را توافق آنان با اين دو ديپلمات مي دانند.

ظاهر قضيه آن است كه دو كشور آمريكا و بريتانيا برسر نحوة برخورد با طالبان با يكديگر، اختلاف نظر پيداكرده اند. خصوصاً آن زمان كه انگليسي ها براساس توافقي با طالبان، ولسوالي موسي قلعه را ترك گفتند كه موجبات اعتراض آمريكاييها را فراهم ساخت. افشاي اسناد جاسوسي يك قوماندان انگليسي براي ايران نيز، نگراني آمريكا را تشديد ساخت. وافزايش تحركات اخير مامورين بريتانيايي دربين صفوف طالبان نيز مزيد برعلت شد تاآمريكائيها نتوانند خشم خويش را پنهان نمايند. بنابراين اخراج دو ديپلمات متذكره، هرچند كه ازجانب دولت افغانستان اعلام شد ولي حتي مردم كوچه وبازار مي دانند كه دولت فعلي را ياراي چنين تصميم كلان نيست.

برخي آگاهان سياسي بدين باورند كه تعيين وتبديلي بسياري از وزرا و واليها و مقامات عاليرتبه ديگر نيز با مداخله خارجي ها صورت مي پذيرد؛ چطور امكان دارد كه چنين تصميمي از جانب دولت مركزي افغانستان گرفته شده باشد؛ بناءً بيشترين گمانه زني ها براخراج مايكل سمپل وهمكارش نارضايتي آمريكائيه و فشار آنان بر دولت، جهت اخراج آنان، قرار گرفت. حال، سؤال اساسي آن است كه ديدگاهها وسياست هاي واقعي هر دوكشور وزمينه هاي اختلاف كنوني آنان چه مي تواند باشد؟ آيا اين زمينه ها فقط مي تواند بيانگر اختلاف آنان درافغانستان باشد. اگر چنين است، دلايل خروج نيروهاي انگليسي از بصره عراق، چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟

اما درمجموع، تضاد منافع دركشور فعلاً به حدي رسيده است كه اين دو متحد استراتژيك را درتكاپو اندازد، تا حتي به قيمت تخريب يكديگر به آن منافع، دست يابند. اين منافع چه ها مي توانند باشند؟ اين سؤالاتي هستند كه آينده، پاسخ خواهد داد.
  نوشته شده در  ساعت   توسط حسینی مدنی  | 

 

با آنكه از موعد مقرر، ديرتر به دفترش رفتيم، با خوشرويي از ما استقبال نمود و به حوصله مندي، س‍‍والات ما را پاسخ گفت؛ برخي سوال و جوابها را به دليل طولاني شدن مصاحبه، حذف كرديم.

او مي گويد: با آنكه شاهانه زيسته ام ليكن حاضرم درظرف چند دقيقه اين تجملات را خيرات كنم.

باسپاس از شما، از خودتان بگوييد تا بيشتر آشنا شويم.

با تشكر از شما كه علاقه گرفتيد كه فعاليت وزارت زنان را نشر كنيد؛ من قبلاً دردانشگاه كابل به حيث رئيس دانشكده زبان وادبيات به مدت 3 الي 4 سال ايفاي وظيفه مي كردم. قبل از آن هم عضو كادر علمي همين دانشكده بودم. درحدود 23 سال در دانشگاه كابل فعال بوده ام. رشته من درماستري زبان وادبيات است ودر دوكتورا، زبان شناسي مي باشد. از شهر سن پترز بورگ روسيه فراغت خود را گرفتم در بيست وسه سال كار خود، مضامين مختلفي راتدريس كرده ام. درابتدا درپوهنحي علوم اجتماعي كار كرده ام وبعداً به تدريس زبان وادبيات روي آوردم. بعد از دوكتوراي خود مطلقاً زبان شناسي تدريس مي كردم. دوران مكتب را درمزارشريف سپري كردم ودرهمين دوره احساس كردم كه بيشترين علاقه من به آموزش زبان وادبيات است و درهمان دوران تصميم گرفتم كه علوم اجتماعي وادبيات بخوانم.

همين عامل بود كه راه مرا به سوي جهان عرفان وتصوف باز كرد كه جهاني وسيع است. هرچند كه مصروفيت هاي فعلي من با آن، فرق مي كند اما مجبور هستم كه به هر دومصروفيت بپردازم. به ترجمه بعضي كتاب هايي كه مورد علاقه من بوده است دست زده ام ونوشتن برخي اشعار را تجربه كرده ام، داستان هاي كوتاه ومضامين ادبي نوشته ام، به علوم مختلف ازجمله ستاره شناسي، روان شناسي و فرا روانشناسي معاصر، فلسفه وتصوف وعرفان هم علاقه مند مي باشم.      

شما از سال تولد خود چيزي نگفتيد!

سال تولد خانم ها را مي فهميد كه مخفي است (باخنده) ولي همينقدر مي توانم بگويم كه سن من بالاتر از 40 سال است.

يك سئوال تكراري! شما تا هنوز ازدواج نكرده ايد؛ چرا؟ (مي توانيدجواب نگوييد!)

بله! من هنوز ازدواج نكرده ام!

آيا دليل آن مي تواند علاقه مندي شما به تحصيلات، فعاليت هاي سياسي و اجتماعي و... باشد ياكدام مسئله شخصي؟

فكر مي كنم كه اين يك دليل خدايي باشد؛ هرآنچه كه خواست خدا باشد همانطور مي شود ولي من درسراسر زندگي خود، بي نهايت مصروف بوده ام، به طور مثال در دورة مكتب من دوسال امتحان سويه داده ام.درچنين حالتي آدم سخت مصروف مي باشد، خصوصاً اينكه من هميشه شاگرد اول مكتب بوده ام. در دوازده سال مكتب، هميشه اول نمره بوده ويك روز هم غير حاضري نداشته ام، بناءً بسيار مصروف بوده ام، به خصوص كه به مطالعه بسيار علاقه‌مند بودم؛ يك لحظه فكر من آزاد نبوده كه بتوانم به چيز ديگري فكر كنم. يك عشق وعلاقه خاص به مطالعه داشته ام وفكر كرده ام كه تفريح من و سرگرمي من وعشق من مطالعه است.

شايد بتوان گفت كه شما يك انسان مشكل پسند هستيد!

امكان دارد؛ رد نمي كنم.

ظاهراً كه شما از يك خانواده ثروتمند مي باشيد!

بله به لطف خداوند از وقتي كه به دنيا آمده ام تا به حال به قول اطرافيانم، شاهانه زيسته ام. كاملاً اعتراف مي كنم! پدرم، زمينه همه چيز را براي ما فراهم كرده بود. زمينه زندگي، تحصيل، معاشرت وهمه چيز خوب را. پدرم هم معلم اوليه من وهم تأمين كننده تمام مايحتاج زندگي من بود وفقط تشويق ايشان بوده كه من توانسته ام تحصيلات خود را بالا و بالاتر ببرم. هميشه پدرم مي گفت كه تو بايد بالاترين درجه تحصيل كه براي يك زن درجهان وجوددارد، داشته باشي! تو نبايد فكر كني كه فقط درمحدوده افغانستان تحصيل مي كني!

پدر شما  درقيد حيات مي باشند؟

متأسفانه چند سال قبل فوت كردند.

چرا ايشان شما را مجبور به ازدواج نساختند؟

چون پدرم داراي يك فكر باز بودند و اصلاً تصور آن نمي شد كه ايشان دريك جامعه سنتي بزرگ شده باشد. انگار كه او تمام جهان را گشته است، يك شخص نهايت دموكرات، وآزاد بود واصلاً كاري به كارما نداشت كه ما عروسي مي كنيم يانه؟ كجا تحصيل مي كنيم. وقتي كه بورس آمريكا براي من آمد، پدرم قبول كرد كه به آمريكا بروم. بدليل انقلاب ثور، بورس ما از بين رفت واز مسكو براي ما بورسيه آمد. آنجا را هم قبول كردند. او مي گفت كه من اصلاً افكار تو را محدود نمي سازم، هر قسم كه خودت فكر مي كني همان درست است. مرا هرگز به ازدواج مجبور نكرد.

آيا تصور آن را مي توانيد كه به عنوان يك نفر از قشر بالاي اجتماع، با يك جوان از طبقه فقير يا متوسط جامعه ازدواج كنيد؟

من فعلاً تصور آنرا نمي توانم كه ازدواج كنم چرا كه سن من به جايي رسيده كه نمي توانم مطابق با ذوق كسي ديگري ساخته شوم. البته بايد يادآور شوم كه من يك آدم بسيار جدي وسختگير هستم، بسيار مشكل پسند هستم وكسي نميتواند مرا تغيير بدهد چرا كه بعد از سن 40 سالگي انسان قابل تغيير نمي باشد.

من يك آدم قناعت پيشه هستم. زندگي شاهانه ياعادي براي من چندان تفاوتي ندارد. من يك آدم بسيار عادي هستم. مهم نيست كه زندگي من چگونه باشد، مهم اين است كه من، آزاد باشم. كار من، روح من، جسم من، كاملاً آزاد باشد.

من به آزادي سخت ضرورت دارم وغير از آزادي، خواهان هيچ چيزي ديگر نيستم. من وابسته به زندگي شاهانه وتجملات نيستم، درظرف پنج دقيقه تمام تجملات خود رامي توانم خيرات كنم.

به عنوان وزير زنان، وزارت درزندگي عادي وشخصي شما، مشكلاتي را هم ايجاد كرده است ياخير؟

دو مشكل را مي توانم ذكر كنم: يكي اين كه من از مطالعه مانده ام، فعلاً فرصت مطالعه را ندارم، كارهاي وزارت وديد وبازديد ها و... بسيار زياد هستند.

دوم اين كه به دوستان خود رسيدگي نمي توانم. عيد وخوشي ندارم، وقتي كه برادران وخواهرانم به ديدن من مي آيند، چند دقيقه بيشتر با آنها نمي توانم بنشينم. چون غالباً غرق كار هستم. البته از اين عمل رنج نمي برم. چون مي فهمم كه اين موقتي است، اين رسالت براي چند روز به من داده شده است. بايد به صورت احسن وظيفه خود را انجام بدهم، فرقي نميكند، بگذار چند روزي، رياضت بكشم. چون رياضت كشيدن را پيشه خود ساخته ام.

تصور آن را مي توانيد كه باري را كه شما بردوش گرفته ايد نتوانيد به منزل برسانيد؟

منصب وزارت براي يك عمر نيست، وزارت يك مدت كوتاه چند ساله است و يك وزارت نوپا، ظرف اين مدت به منزل و مقصد خود نمي رسد. يك وزارت حد اقل بيست سال بايد فعال باشد تا بتواند تاحدي پلانهايش برآورده شود ولي چهار، پنج سالي كه به من سپرده شد، يقين كامل دارم كه وظيفه ام را اجرا مي‌كنم. من كسي هستم كه درتمام مكاتب، اول نمره بوده ام، ماستري ودوكتوراي بسيار عالي گرفته‌ام درتمام كارهاي خود صد درصد موفق بوده ام، من نمرات 99 درصد را قبول نكرده ام.

اول نمره بودن، يك گپ است ومديريت ديگر گپ است!

گپ شما راكاملاً قبول دارم.

از دستاوردهاي تان در وزارت زنان راضي هستيد؟

نظر به اين‌كه وزارت، بسيار نو پا است و از شش سال پيش، از صفر شروع كرده است؛ بنده هم ظرف يك ونيم سال فعاليت خود ووزارت زنان، راضي هستم. و به اندازه توان كار كرده ام.

تفاوتهايي كه بعد ازخانم مسعوده جلال در وزارت زنان ايجاد كرديد عمدتاً چه ها بوده اند؟

درقسمت جابجايي ها غير ازتعيين معين اداري، تغييرات ديگري نياورده ام، هيچ كسي را عزل نكرده و فرد تازه اي نياورده ام؛ دو پست ما خالي بوده كه تا هنوز هم خالي است. اما در برنامه هاي وزارت، درتيوري تغييرات زيادي نيامده! همان برنامه ملي دولت براي زنان كه سه سال قبل آغاز شده بود، من به سر رسانيده ام وچون وزارت، نو پا بود دقيقاً راه فعاليت خود را نتوانسته بود دقيق بسازد. مثلاً از يك ارگان، خيرات مي گرفت و آن را به كسي ديگري خيرات مي داد و... گاهي سيمينار و وركشاپ متعددي تشكيل مي دادند، يا كورس هاي آرايشگري وخياطي و... داشتند ولي فعلاً خط مشي وزارت كاملاً تعيين شده است. وزارت براي چه ايجاد شده و به كدام سو بايد برود؟!

كاراصلي ما كمك به سواد آموزي زنان است، بايد سطح آگاهي هايشان بالا برود. از مسايل صحي طبعاً اطلاع ندارند، از آگاهي هاي حقوقي برخودار نيستند. ازآگاهي هاي اسلامي نمي فهمند، بايد از تمام موارد ذكر شده، آگاهي حاصل بكنند.

چكار كنيم كه زنان، ازحقوق خود آگاهي پيدا كنند؟

همين كارهايي راكه گفتم بايد انجام دهيم. در قدم اول باسواد شوند، براي مردها و زن ها يكجا بايد آموزش داده شود و بايد بنيه اقتصادي شان تقويت شود. بنيه همه چيز، اقتصاد است! اقتصاد خوب بوده كه من داراي تحصيلات بالا هستم.

از نظر شما چه جريان ها وگروه‌هايي مانع احقاق حقوق زنان مي شوند؟

مانع عمده اي نمي بينم غير از نابساماني هاي اقتصادي كه دركشور وجود دارد، دربين 177 كشور، كشورما مقام 174 را دارا مي‌باشد. از نگاه فرهنگ، جاي يكصد و هفتاد و سوم را مي گيرد، خود همين نشان مي‌دهد كه از لحاظ فرهنگي واقتصادي پايين آمده‌ايم. بايد رفاه اجتماعي وسطح آگاهي وسواد بالا برود وقتي كه زنان حقوق خود را درك كردند، خود شان مي توانند از حقوق خود دفاع كنند.

من معتقدم كه هرچيزي اول بايد در ذهن انسان، جاي بگيرد. من اگر خود را يك شخص آزاد بدانم، همه كس اين آزادي را براي من قايل مي شود. اگر ذهناً خود را فردي بدانم كه تحت تأثير شخص و گروهي قرار دارم، هيچوقت نمي توانم آزادي خود را بدست آورم.

من بايد آمادگي ذهني آن را داشته باشم كه هر علمي كه در دنيا وجود دارد مي توانم آن را بياموزم. در طول سالها، زنان چنين پرورش يافته اند كه آنها حق آموزش سواد را ندارند وحقوق خود ومسئوليت هايشان را نمي فهمند با اين طرز، عادت شده اند. وظيفه ما اين است كه آنها را ذهناً آماده بسازيم.

فكر نمي كنيدكه وزارت زنان يك وزارت سمبوليك است؟

من شخصاً فكر نمي كنم. وقتي كه بر اساس ضرورت هاي خاص جهاني، يك وزارت ايجاد مي شود، نمي تواند سمبوليك باشد ولو اينكه بخواهند آن را سمبوليك ايجاد كنند. بالاخره مجبور مي شوند كه يك روز آن را به رسميت بشناسند، اگر اين وزارت تنها در افغانستان مي بود، مي توانست سمبوليك باشد ولي وزارت زنان، تنها درافغانستان نيست؛ در14 كشور اسلامي و درمجموع در60 كشور جهان، وزارت زنان وجود دارد. وزارت زنان درافغانستان، در 34 ولايت، نمايندگي دارد و در هرنمايندگي ده تا هجده نفرعضو دارد.

واقعاً از وزارت زنان، حمايت مي شود؟

از داخل وخارج، حمايت مي شود. وزارت زنان، درتمام كنفرانس هاي بين المللي به ارتباط زنان، سهم مي‌گيرد. كنفرانس هاي خود را دارد. ملاقات هاي زيادي با افراد داخلي وخارجي دارم.  اينكه جامعه ما سنتي است و ما نمي توانيم زياد دست باز كار كنيم، تقصير سنتي بودن ونابساماني هاي اقتصادي دركشور ما است.

بيشترين اهميتي كه به شما داده مي شود از بيرون است ومتأسفانه از داخل چندان توجهي نمي شود !

من درداخل هم بي اهميتي وزارت را نمي بينم، از روزي كه به وزارت آمدم دفعتاً يك صد نفر ژورناليست از من وقت گرفتند! من تا هنوز نتوانسته ام با آنها ديدار كنم و قصد دارم يك كنفرانس مطبوعاتي داير كنم واز همه آنها عذر خواهي كنم. برعلاوه نمايندگان بسياري ازموسسات داخلي وخارجي مي خواهند همراه بنده بنشينند ومشكلات وبرنامه هاي خود را با من درميان بگذارند. خانم هاي خانه هم از من وقت مي گيرند تامشكلات خود را طرح كنند.

دريك كابينه مردسالار به عنوان يك زن، احساس تنهايي نمي كنيد؟

من كابينه راكابينه مرد سالار نمي گويم. مرد سالار بودن با اكثريت اين كه كابينه مردان باشند فرق مي كند. چرا كه آنها نهايت احترام را به من دارند، به حرف ها ونظريات من گوش ميدهند، پاليسي هاي مرا قبول مي كنند. درتمام ساعات مساويانه به من حق مي دهند، خصوصاً رئيس صاحب جمهور بسيار توجه دارند. در روز هاي اول كمي احساس تنهايي مي كردم، طبعاً دريك مجموعه بزرگ، به عنوان يك زن درابتدا احساس تنهايي مي كردم اما بعدها عادت كردم. ذاتاً آدمي هستم كه بسيار زود انس مي گيرم وبسيار زود نبض محفل را احساس مي كنم، بسيار زود مي توانم زبان مشترك همراه مردم، پيدا بكنم. وقطعاً احساس نمي كنم كه اطراف من مردان نشسته اند يا زنان؟

به عنوان وزير زنان، نظر شما راجع به چادري يا برقع چيست؟

 اين يك مسئله آزاد است. خصوصاً در كشورما كه يك كشور سنتي مي باشد. كسي كه با برقع، احساس راحتي مي كند بگذار كه با برقع باشد! كسي هم مثل من كه بدون برقع احساس راحتي مي كند بگذار بدون برقع باشد.

شما حاضر هستيد كه برقع بپوشيد؟

اگر دريك مقطع زماني، احساس ضرورت كنم واگر در آن احساس راحتي كنم چرا نه؟ هيچ مشكلي ندارد!

از نظر شما به عنوان يك استاد دانشگاه، آيا برقع، يك حجاب اسلامي است؟

من برقع راحجاب اسلامي نمي دانم. به خاطر آنكه من همين اكنون خود را در حجاب اسلامي احساس مي‌كنم ولي حجاب اسلامي مي تواند شكل برقع وچادري را بگيرد. وهمين لباس كه من پوشيده ام، هم مي‌تواند اسلامي باشد. كساني كه مثل من لباس مي پوشند، عقيده ندارم كه آنها، حجاب ندارند. در وطن ما هميشه زنان حجاب داشته اند. ولي هركس به ذوق خود، حجابي داشته است اين مربوط به سليقه فاميل است. پس بگذار همان باشد. هيچگونه جبرو اكراه در اين قسمت نبايد باشد.

زنان غالباً به آرايش كردن زياد علاقمند هستند؛ شما چطور؟

اگر انسان با آرايش، زيباتر مي‌شود؛ اگر انسان با آرايش، باسليقه تر معلوم مي شود؛ بگذار كه آرايش بكند، آرايش هم از خوديك سرحددارد؛‌ درسرحدي كه انسان را از حالت طبيعي خارج نكند وانسان را باسليقه‌تر وزيباتر جلوه دهد، نوعي نظافت است. من آن را آرايش نه بلكه نظافت مي‌دانم.

اين نظافت دريك جامعه سنتي چطور قابل توجيه است؟

من فكر مي كنم كه جامعه سنتي، نظافت را رد نكرده است، سليقه را رد نكرده است. حتي پيامبر بزرگ اسلام هم از زيبايي ها خوشش مي آمد. از بوي خوش عطر خوشش مي آمد. پاكي وباسليقه گي ونظافت را ايشان هم تأكيدمي كردند. ولي اگر از حد خود تجاوز كند و از حالت طبيعي خارج شود و به اقتصاد وسلامتي و رفتار و كردار انسان صدمه بزند آنرا مناسب نمي دانم.

مي گويندكه شما به آرايش كردن، زياد علاقمند هستيد!

همان نشريه نوشته بود كه  من دردفتر خود، آرايشگر دارم ولي من در دفتر خود آرايشگر ندارم ولي خودم سليقه آن را دارم كه طوري كه لازم مي دانم خود را بيارايم. نشريه مذكور تهمت هاي زيادي به من زده بود كه حتي يك جمله آن هم واقعيت ندارد. نه درمورد وزارت و نه درمورد من! من درحيرت هستم كه چطور پاسخ بدهم به تهمت هايي كه به من زده شده كه حتي يك حرف حق وجود ندارد.

اما يك تعداد از همكاران مرد شما مي گويند كه درحضور آنان خود را آرايش كرده ايد؟ (مي توانيد پاسخ نگوييد!)

من درحضور مردان هيچوقت آرايش نكرده ام، اين يك سخن نادرست است. شايد اگر چادرم افتاده باشد، پس به سر خود كشيده ام تا دوباره نيفتد وهركس كه ادعا كرده مي تواند به من بگويد.

عضي ازهمكاران شما مي گويند كه رابطه شما با مامورين وكارمندان عالي رتبه وزارت، بسيار آمرانه است!

من آدم بسيار جدي هستم! اگر كاري ناقص اجرا شود، من سر معين خود هم مي توانم امر كنم كه بايد تا فلان مدت اجرا كني! شايد اين لحن را آمرانه تصور كنند! من بسيار جدي وسختگير هستم كه اين امر ميتواند آمرانه توجيه شود. من منكر نمي شوم، متأسفانه همينطور هستم! در دانشگاه كابل، مديرم مي گفت كه تو بسيار زن مردانه تيپ هستي! گفتم كه يعني چه؟ مي گفت وقتي كه من در اتاق داخل مي شوم فكر مي كنم كه در اتاق يك مرد داخل مي شوم!

پس مي خواهم كه مردانه وار، نقاط ضعف آقاي كرزي را بگوييد!

درين مورد نمي خواهم چيزي بگويم.

پس نقاط ضعف نشريه ما را بگوييد!

متأسف هستم كه شما را هم زياد مطالعه نكرده ام وگرنه براي تان مي گفتم.

ااما پيام مجاهد يك نشريه نامدار است!

بلي! از نامدار بودنش است كه آنرا با خاطره خوش به ياد مي آورم، وقتي كه نام يك نشريه را مي شنويد يك احساس به شما پيدا مي شود، پيام مجاهد كه مي گويند، يك احساس خوب به من دست مي دهد. معني آن اين است كه من يك وقت در اين نشريه مضمون خوبي را خوانده ام. كه حقيقت وواقعيت داشته است. از دروغ وتزوير خوشم نمي آيد.

صحبت پاياني

بياييد بعد از دو دهه جنگ زندگي را براي خود خراب نسازيم. به عوض اين كه دشمني ها را دامن بزنيم براي شكوفايي كشور ومردم خود تلاش كنيم...

  نوشته شده در  ساعت   توسط حسینی مدنی  | 

عبدالحميد مبارز پيركهنه كار عرصة مطبوعات است؛ از دهة دموكراسي با اشتياق ياد مي كند؛ شايد بهترين دوره زندگي خود را همان دوره مي داند

از خودتان بگوئيد.

اينجانب عبدالحميد مبارز فرزند مرحوم دگروال اميراحمد كه درزمان اميرامان الله خان دگروال بود هستم. 76 سال پيش دركابل متولد شدم. از ليسه استقلال فارغ شدم وسپس درفاكولته حقوق وعلوم سياسي رفتم، بعداً به شعبه ديپلماسي شامل شدم وبعد از فراغت در آرشيو وزارت خارجه كار كردم.

پدر ومادرم باچند قوم نسبت دارند؛ اما تا حال هيچوقت خود را به يك قوم مشخص منسوب نساخته ام، درابتداي جواني به دليل اينكه پدرم يوسفزي تخلص مي كرد، منهم يك مدت كوتاه يوسفزي تخلص كرده ام، سپس داكتر عبدالرحمن محمودي تخلص (مبارز) را برمن گذاشت.

با عبدالرحمن محمودي چطور آشنا شديد؟‌

معاينه خانه ايشان در اندرابي كابل بود، پدرم مريض احوال بود وچون درآن زمان داكتر عبدالرحمن محمودي از لحاظ طبابت بسيار شهرت يافته بود پدرم مرا به دنبال داكتر محمودي روان كرد. داكتر محمودي بعد از آنكه كارشان تمام شد همراه من به منزل آمده وبه معاينه آغاز كرد، سپس با هم صحبت كردند پدرم چون طرفدار سرسخت اعليحضرت امان الله خان ومحمود طرزي بود و به شعر و... هم علاقه داشت؛ آشنايي آنها به دوستي تبديل شد.

 بعد از آن بود كه آشنايي با داكتر محمودي به يك رابطه فاميلي رسيد وزماني كه ايشان مسئوليت اخبار نداي خلق را به عهده گرفت من به حيث خبرنگار همكاري مي كردم. ما به حدي با هم نزديك شديم كه تخلص مرا هم او انتخاب كرد.

بعد از آن بود كه آشنايي با داكتر محمودي به يك رابطه فاميلي رسيد وزماني كه ايشان مسئوليت اخبار نداي خلق را به عهده گرفت من به حيث خبرنگار همكاري مي كردم. ما به حدي باهم نزديك شديم كه تخلص مرا هم او انتخاب كرد.

ازمواقف دولتي ووظايف ژورناليستي خود بگوئيد

در حمل 1336 پس از دوهفـته كار در وزارت خارجه به حيث معاون روزنامه انيس موظف شدم پس از آن، معاون اخبار داخلي آژانس باختر شدم. بعد از آن پاريس رفتم وبه مدت شش ماه در رشته ژورناليزم در مركز تربيه روزنامه نگاران فرانسه آموزش ديدم. بعد از آنكه برگشتم، به عنوان مدير عمومي روابط فرهنگي رياست مستقل مطبوعات مقرر شدم سپس باحفظ وظيفه به حيث مدير مسئول روزنامه انيس مقرر شدم.

زماني كه حكومت سردار شاه محمودخان استعفا كرد و داكتر يوسف خان حكومت انتقالي خودرا آغاز كرد در آن زمان از مديريت انيس منفك شدم وبه حيث مدير عمومي روابط فرهنگي وسپس به حيث معاون رياست توریزم مقرر شدم وبعد از آن به مدت يكسال به خدمت عسكري رفتم و باعنوان بريدمن پياده فارغ شدم.

درزماني كه محمد هاشم ميوندوال وزير اطلاعات وفرهنگ بود بنده به عنوان مدير عمومي ارتباط عامه مقرر شدم كه وظيفه من آن بود كه رابطه وزير را با پارلمان وبامردم تامين مي كردم. علاوه بر آن به حيث منشي مجلس مطبوعات هم موظف شدم.

بعد از آنكه حادثه اي بين رئيس آژانس اطلاعاتي وقت با پارلمان دوازدهم رخ داد، حكومت داد مرا به حيث رئيس آژانس باختر مقرر نمود. بعد از آن دوره، وظيفه مهمتر من مشاوريت وزير اطلاعات وفرهنگ وقت؛ جناب آقاي صدقي بود. بعد از آن به عنوان والي باميان مقرر شدم ومدت دوسال والي بودم، سپس به مدت 7 ماه والي لوگر بودم وبعد از آن درنيمروز والي شدم.

شما كار ژورناليستي تان را ترجيح مي داديد يا آنكه والي باشيد؟

من نويسندگي را از مكتب شروع كردم؛ چونكه در آن زمان من يك ورزشكار بودم، كوشش مي كردم تابيشتر راجع به ورزش نوشته كنم ووقتي كه اولين مقاله من راجع به ورزش در روزنامه ملي انيس به چاپ رسيد براي من بسيار تشويق كننده بود.

بعد از آنكه به فاكولته آمدم؛ پدرم وفات يافت ومن مجبور بودم كه معيشت فاميل را تأمين كنم. بـناءً براي من يكي از راه هاي تأمين معيشت همان بود. از يك طرف به حيث معلـم حقوق اساسي دركورس مالي واداري فاكولته حقوق شبانه، كار مي كردم و از طرف ديگر مدير عمومي انجمن تاريخ بودم وهمچنين به حيث سرمحرر مجله آريانا ايفاي وظيفه مي كردم.

و از طرفي هم مقالاتي به جريده پامير و انيس و اصلاح و... مي دادم تا زندگي خود را تأمين كنم. خود همين احتياج بود كه مرا بيشتر به دنياي مطبوعات وارد ساخت.

حادته مهمتري كه درحيات ژورناليستي من اتفاق افتاد، درصنف سوم فاكولته بودم كه استاد صلاح الدين سلجوقي كه رئيس مستقل مطبوعات وقت بود در روزي كه سردارمحمدداوود در دوره اول حكومت خود در اتاق تجارت كابل يك بيانيه مهم ايراد كرده بود و براي اولين بار در افغانستان خط مشي اقتصادي را تعيين كرده بود، استاد سلجوقي مرا احضار كرد و به من گفت كه يك تبصره درمورد بيانيه نوشته كن! من تا آنوقت از اقتصاد راهنمايي شده كه سردار محمدداوود دربيانيه خود از آن گفته بود؛ غير از آنكه از راديو شنيده بودم، ديگر هيچ نمي دانستم. براي بار اول سوكارنو رهبر اندونيزيا اين كار را كرده بود. معلوماتي را حاصل كردم ويك مقاله نوشته كردم، به استاد بردم، استاد آن را تصحيح كرد ومرا تشويق كرد.

سه روز بعد مرا خواست وگفت كه يك مقاله ديگر به ارتباط «اقتصاد رهنمايي شده بادرهاي باز» بنويس! كه ما امروز به آن اقتصاد بازار مي گوئيم. تبصره نوشته كردم وهمان بودكه همكاري جدي تر من با مطبوعات آغاز شد.

شما حكومت هاي زيادي را ديده ايد؛ خوشايندترين دوره براي كار ژورناليستي شما كدام دوره بوده است؟

كار ژورناليستي من دو بخش است. يك بخش آن، در زمان حكومت شاهي بود كه كسي از دموكراسي حرفي نمي زد؛ هر چند كه ازشكل؛ شاهي مشروطه بود ولي درعمل مشروطه نبود، براي اينكه نمايندگان ملت به مدت شش سال تقريباً انتصابي مي آمدند.

ولي دوره هفتم اولين دوره اي بود كه شاهي مشروطه تطبيق شد و وكلا از طريق انتخابات آزاد آمدند ويك اكثريت روشنفكر، وارد شوراي ملي شدند.

دراين دوره كه يك دوره كوتاه بود؛ از دوره هشتم مانع انتخابات آزاد شدند ويك تعداد، زنداني شدند كه در آن دوره من هم به عنوان جوانترين زنداني سياسي، به مدت يك ونيم سال محبوس شدم تا اينكه داوودخان روي كار آمد و بعد از آن من رها شدم وكارژورناليستي خود را ادامه دادم. در دورة اول حكومت سردارمحمد داوودخان، آزادي هاي اساسي گرفته شده بود مطبوعات آزاد وجود نداشت ومطبوعات، دولتي بود وليكن مطبوعات دولتي دونقش اساسي داشتند مثلاً روزنامه اصلاح را همگي به حيث روزنامه حكومت مي شناختند. ليكن روزنامه انيس را چون مؤسسش غلام محي الدين انيس بود اولين روزنامه شخصي درافغانستان بود ولي اجازه اش دست دولت بود. دولت مي خواست كه انيس كمي آزادتر باشد ومضامين انتقادي؛ شايعات سرچوك و... را منتشر مي ساخت.

شما مشخصاً نگفتيد؛ كدام دوره؟!

دهه دموكراسي وسال 29-30 و1331 كه ما دموكراسي اول يا مشروطه دوم ميگوئيم كه در آنزمان رهبري روشنفكران را داكتر عبدالرحمن محمودي به عهده داشت وبسياري از روشنفكران حضور داشتند ومشروطه واقعي را مي خواستند ودرپارلمان كوشش مي كردند كه حكومت از سلطنت جدا شود چرا كه كاكاي پادشاه، صدراعظم بود. بنابراين كسي از او انتقاد نمي توانست. براي اولين بار مسئله استيضاح توسط همين قشر روشنفكر بوجود آمد. جرايدي مثل نداي خلق، انگار، وطن و... دريك فضاي باز و در راستاي ايجاد آزادي به ميان آمدند. ما در آن دوره احساس مي كرديم كه واقعاً به آزادي دست يافته ايم ولي نمي دانستيم كه اين يك دولت مستعجل است وعمرش كوتاه است. چون وقايعي درايران به وقوع پيوست ومسئله داكتر مصدق به ميان آمد. بسياري از مسؤولين ترسيدند كه لمكن است شرايط ايران دراينجا هم به وقوع بپيوندد وهمان بود كه در دوره هشتم شوراي ملي از انتخابي بودن برآمد.

انيسي را كه شما مسئوليت آن را به عهده داشتيد و روزنامه انيس فعلي؛ كداميك را ترجيح مي دهيد؟

آزادي ها وفرصت هايي كه امروزه روزنأمه هاي ما دارند ما در آن زمان نداشتيم؛ ولي با آن هم ما زياد تلاش مي كرديم تا آزادانه تر نشرات داشته باشيم. ما نشرات خود را ازچهار صفحه شروع كرديم؛ كم كم به شش صفحه رسانديم. ما صفحه فرهنگ داشتيم وبراي زنان، براي معارف و... هم صفحاتي داشتيم.

درعين زمان؛‌ هدف ما اين بود كه شعور سياسي مردم را بالا ببريم؛ اين كار را از طريق نشر اخبار بين ‌المللي؛ خصوصاً كه در آن زمان جنگ سرد بود انجام مي‌داديم. متن بيانيه هاي رهبران شرق وغرب را نشر مي كرديم. روزهاي جمعه به قطع خورد 12 صفحه چاپ مي كرديم.

ما در دوره اي بوديم كه تحت فشار بوديم و در آن زمان ما صداي آزادي را بلند مي كرديم. ما رسالتي را كه غلام‌محي الدين انيس بر دوش ما نهاده بود انجام داديم وفعلاً هم كه آقاي منير اين را به عهده گرفته است اين كار را مي كنند. اما براي ايشان فضا بازتر است.

از وضعيت نشراتي ومطبوعاتي فعلي بگوئيد؟

درآغاز اين دوره بنده معين نشراتي وزارت اطلاعات وفرهنگ بودم. امتياز نشرات اكثريت مطبوعات فعلي را من اعطا كرده ام. تازمانيكه من بودم درحدود 300 نشريه امتياز گرفته بودند. به من انتقاد مي شد كه هركس كه آمد بدون دليل امتياز نشر مي دهي! چرا؟ من مي گفتم؛ نسلي كه پيش من مي آيند نسل جوان است، نسلي است كه از مهاجرت آمده اند. نسل مهاجر عقده هايي دارند كه دركشوري كه مهاجر بوده اند آنرا گفته نمي توانند. مي گفتم بگذار كه آنها سخن خود را بگويند كه آهسته آهسته به پختگي برسند. بعداً آرام آرام باهم يكي مي شوند وانسجام پيدا مي كنند. از نشريات فعلي بسيار راضي هستم. چرا كه من به دموكراسي عادت كرده ام. كساني از اين نشريات نارضايتي نشان مي دهند كه به دموكراسي اصلاً عادت ندارند.

با وجود آنكه با سيد مخدوم رهين بسيار نزديك بوديد؛ چرا با او در افتاديد؟

متأسفانه من از او راضي نيستم. من ورهين همفكر بوديم، درافكار هيچ تفاوتي نداريم وبراحتي هم كار مي كرديم، دربين ما اشخاصي آمدند و كوشش كردند كه مناسبات ما را بر هم بزنند.

آقاي رهين فكر مي كردند كه من براي وزير شدن كوشش مي كنم، درحاليكه  درافغانستان درنقش يك معين؛ آدم احساس آرامش بيشتري مي كند چرا كه انسان يك حامي بالاي سر خود مي داشته باشد. من چنين كوششي را نداشتم. در اواخر او مقالات مرا سانسور مي كرد ووقتي ديدم كه كار نمي شود از نظر پرنسيب باسانسور موافق نبودم معينيت را رها كردم.

يكي از همفكري هايي هم كه شما وآقاي رهين داشتيد اين بود كه هيچكدام تان ازمجاهدين خوشتان نمي آمد!

اين يك سوءتفاهم است. مجاهدين با قرباني ساختن خود به افغانستان خدمت كرده اند. درمجموع؛ ملت افغانستان مجاهد است. بعضي گروهها وافرادي كه خود را مجاهد معرفي مي كنند حقوق مردم را درنظر نمي گيرند اينها بايد براي شان فهمانده شود.

در حكومت اول سردارمحمد داوودخان فورمه دادند كه مامور دولت هستي؛ دارايي چه داري؟ زمين وپول و...؟ در آن فورمه دارايي ها ثبت مي شد وسه سال بعد مطابقت مي شد كه درآن چه چيزها اضافه شده اند، من ميلياردرهاي جهاد را  انتقاد كرده ام وتا امروز هم انتقاد مي كنم. مي گويم كه آنان هم بايد تحقيق شوند كه قبل ازجهاد چه داشته اند وبعد از جهاد چه دارند؟ هر وقت كه نشان دادند كه ثروت شان ازتجارت مشروع آمده است، اينها را هم تائيد مي كنم.

دركنار افرادي كه شما نام گرفتيد از ديگر مجموعه ها هم افرادي يك شبه ثروتمند شده اند!

شكي نيست كه از غرب هم يك تعداد آمدند؛ درحق ملت جفا كردند وهرچه سرمايه بود باخود به خارج منتقل ساختند وحاضر نيستند كه درافغانستان سرمايه گذاري كنند. من يك روز به قرغه رفتم و در آنجا دو نفر از قوماندانان با سابقه جهادي را ديدم كه يكي تحويل دار بود وديگري هم يك معلم است. شما به عنوان يك روزنامه نگار سراغ چنين مجاهدين برويد. آنها قابل قدرند ومجاهدين واقعي هستند. بيوه هايي كه اطفال شان درسركها ساجق مي فروشند احوال آنها را بگيريد. مجاهدين قابل قدر هستند ومن هيچ دشمني با آنان ندارم.

اما شما ازجمله اولين افرادي هستيد كه واژه جنگ سالار را ترويج كرديد و اين واژه فعلاً به كل مجاهدين اطلاق مي شود!

جهاد در 1992 خاتمه يافت زماني كه رژيم داكتر نجيب الله سقوط كرد، جنگ هاي داخلي را جهاد نمي دانم. البته مقاومتي كه درمقابل طالبان ومداخله پاكستان صورت گرفت را يك پاينت مثبت مي دانم. كه در آنجا نقش شادروان احمدشاه مسعود بسيار برجسته بود.

مسعود از نظر شماچگونه شخصيتي است؟‌

من به مسعود علاقه مندي خاص داشته ام. دركتاب هاي خود هميشه از مسعود ومقاومت وجهاد او ذكر كرده ام. من مسعود را صرفاً انتقاد نمي كنم. مسعود ازجمله شخصيت هايي است كه كمتر اشتباه كرده و بيشتر خدمت كرده است و او يك فرمانده شايسته و استراتيژيست مهم وقابل قدر بود.   

  نوشته شده در  ساعت   توسط حسینی مدنی  | 

باسپاس ازشما‌‌؛ آقاي آصفي  كي هستند؟

 همايون شاه آصفي يك افغان است ازطرف پدرومادر، تحصيلاتم در رشته حقوق وعلوم سياسي ميباشد، وكلان ترين ماموريتم دروزارت خارجه بوده وبعد از اينكه، حكومت كمونيستي آمد، افتخار دارم كه از آغاز تا ختم جهاد درخدمت جهاد بودم البته دربخش سياسي وتبليغاتي جهاد، من اولين كسي بودم كه يك روزنامه را به طرفداري از مجاهدين درپاريس نشر مي كردم، كه اين روزنامه به دو زبان انگليسي وفرانسوي نشر مي شد، نام اين نشريه حقايق افغانستان بود وصداي مجاهدين توسط همين نشريه به گوش جهانيان مي رسيد. امامن هيچ وقت به چوكي وقدرت علاقهمند نبوده ونيستم. حتي درزماني كه خانواده ام درقدرت بوده اين تقاضا را نداشتم. مسئله جهاد هم بخاطر في سبيل الله بوده نه كدام موضوع ديگر.

ازخانواده وپدر تان بگوييد؟

پدرمن مرحوم احمدشاه خان نام داشت، وسمت شان وزارت دربار سلطنتي بود، ودرعين زمان ماماي ظاهر شاه باباي ملت هم بود وهمشيره كلانم خانم ظاهر شاه مرحوم بود. يعني ظاهرشاه هم پسرعمه من است وهم شوهر همشيره من بودوهمچنين به داوودخان مرحوم هم قرابت نزديك دارم، چون مادرشان عمه من بودوپدرش بچه كاكايم. شما فرموديد كه به قدرت علاقه ندارم اما چرا كانديداي رياست جمهوري شديد؟

من اين تصميم را چهل وهشت ساعت پيش گرفتم، واز بركت دوستان كه اكثريت آنها مجاهدين بودند، ده هزار كارت كه لازم براي ثبت نام بود بدست آوردم، ولي چون تا حدي نواقص حكومت را مي ديديم و از اسلوب حكومت داري آقاي كرزي انتقاد داشتم خواستم از همين موقعيت استفاده نمايم وبه صراحت همين نواقص را بگويم به همين اميد كه اين انتقادات، اولياي امور را متوجه خود سازد وكارها را اصلاح كنند،  بعد در يك ملاقات كه با كرزي داشتم با صراحت تمام نواقص را برايشان گفتم، اما متأسفانه مي بينيم كه اوضاع روز بروز به طرف يك بحران در حركت است، ومن نمي دانم كه آينده چه خواهد شد.

موقعيت خانوادة سلطنتي درحكومت وسياست فعلي كجاست؟

وقتي كه مرحوم ظاهرشاه بعد ازكنفرانس بن آمدند؛ گفتند كه من هيچ خواهش اعاده سلطنتي را ندارم، البته به حيث يك شهروند افغانستان درخدمت وطنداران خودم هستم، تاجاييكه من مي دانم هيچ كسي ازخانواده ما كدام ادعايي ندارد اما براي ما كمال خوشبختي است كه يك تعداد مردم؛ بعد از اينكه خانواده ما سالهاي متمادي به قدرت بودند، امروز با ما به كمال احترام ودوستي برخورد مي كنند  وكدام تشويش ندارم وكدام كاري هم از نزد ما سرنزده كه ما تشويش داشته باشيم.

شخص خودم فعلاً هم نه بادي گارد دارم و نه موتر شيشه سياه؛ آزاد وعادي درتمام افغانستان گردش مي كنم، ميروم جلال آباد وپغمان هرجايي كه خواسته باشم بي تشويش وبا اطمينان كامل مي روم، ودر نزد ما كدام تعصب قومي، لساني وسمتي هم وجود نداشته وندارد اما اگر روزي مردم وشهروندان ما بخواهند كه يكي از اعضاي جوان اين خانواده رولي را در حكومت بازي نمايد درهمان وقت معلوم خواهد شد.

اما فعلاً هم بعضي از اعضاي خانواده شما درحكومت حضور دارند اين مسئله نمي تواند مهري تائيد حكومت باشد؟

برادرمن يك پوليس حرفوي است، وبه سياست هيچ سروكاري ندارد ووظيفه اش مشخص است.

بايد گفت كه از خاطر ملحوظات سياسي به اين چوكي نرسيده است، بلكه يك نظامي تحصيلكرده وسابقه دار است و به همين خاطر هم به اين مقام رسيده است. و شهزاده مصطفي ظاهر جوان وطن دوست هستند وفعلاً آرزو دارند كه درخدمت شهروندان خود باشد وفعلاً بعضي فعاليت هاي سياسي عضويت جبهه ملي را دارد. به نظر من دردستگاه حكومت كاركردن معني تائيد كردن حكومت را نمي دهد، مخصوصاً كارهايي را كه مصطفي ظاهر مي كند يك كارهاي تخنيكي است وكدام وظيفه سياسي هم نيست.

ازموقفي كه فعلاً مصطفي ظاهر درحكومت دارند؛ راضي هستيد؟

به نظر من محيط زيست بسيار يك مسئله مهم است؛ درشرايط فعلي اگر شما وضعيت كابل را مي ببينيد، آلودگي هوا را مي بينيد وتا جايي كه من خبر دارم امكانات كافي هم اين رياست در اختيار ندارد، منظور خدمت است ضرور نيست كه يك كس حتماً وزير باشد.

حضور ايشان درجبهه ملي آيا مورد تائيدخانواده سلطنتي است يا خير؟‌

جبهه ملي را تا به حال من نمي فهمم كه آيا يك جنبش متجانس است يا غير متجانس، آيا عناصري كه در اين جبهه هستند درآينده يكجا همكاري كرده مي توانند يا نمي توانند. ويا جبهه ملي يك بديل شده مي تواند ياخير؟ اين پرسش هايي است كه مطرح است كه درآينده ديده خواهد شد كه چگونه وچه مي شود. اما تاجايي كه فعلاً ديده مي شود يك ائتلاف منسجم نيست. بلكه هركس با فكر وايديالوژي خود آنجا جمع شده است. مصطفي جان حق دارد درجبهه ملي رفته است و من به خود اين اجازه را نمي دهم كه پذيرش آقاي ظاهر را درجبهه ردنمايم.

نظر شخصي شما درارتباط به جبهه ملي چيست؟

جبهه را اشخاصي كه ساخته اند، يك تعدادشان را مي شناسم از وقت جهاد وبراي شان احترام دارم مانند، رباني، قانوني، وغيره... اما يك تعداد ديگري هستند كه من يك حصه زندگي خود را وقف مجادله با آنها كردم و ضرورت نيست كه نام هاي شان را براي تان بگويم.

شنيده ايم كه خانه وزمين شما از طرف حكومت استملاك شده است!

بلي! درهمين خانه مدت 107 سال است كه زندگي داريم دروقت كمونيست ها اين خانه ضبط شده بود.

دروقت مجاهدين استاد رباني امر دادكه بايد بگيرم چون شرايط جنگ بود نشد اما مدت چهار سال است كه يك حصه جايداد را گرفته ايم امايك حصه مربوط امنيت شده وهنوز بدست ما نرسيده است.

جايدادهاييكه درحوالي چهارراهي صدارت تا ملك اصغر، تخريب شده اكثراً مربوط به شما است درست است؟

مي گويند كه يكي از دلايل شان اين است در چهارراهي ملك اصغر يك شهرك توسط يكي از سرمايه داران بزرگ ساخته مي شود كه در آن بعضي از اولياي امور هم شريك هستند وبراي بهتر ساختن موقعيت سرمايه گذاري شان 177 دكان كه يك تعدادشان از ما بود تخريب مي شوند اما اين‌كه درآينده با مالكين شهرداري چه معامله مي كند معلوم نيست ولي به گمان من زياد تر از زورگويي كار گرفتند، اما اگر براي زيبايي شهر است وبهبود شهر است چرا ني؟

مصروفيت روزانه شما معمولاً چه است؟

يكي مطالعه است كه بسيار علاقه دارم به زبانهاي انگليسي وفرانسوي وفارسي وپشتو مطالعه مي كنم، وبخش دوم دهقاني وباغباني است كه يك حصه وقت خود را به نهال‌شاني وگلكاري واين كارها سپري مي كنم كه درپغمان وجلال آباد جاي داريم. فكر مي كنم به حصه كم خود يك حصه از كشور را آباد سازم.

شما هفته يك بار به جلال آباد مي رويد به چه خاطر؟

بخاطري كه آنجا يك خانه وباغ داريم ودراين فصل هوايي بسيار خوب دارد ودوستان زيادي هم آنجا دارم.

همراه شما چند نفر بادي گارد آنجا مي روند؟

هيچ بادي گارد ندارم واحساس هم نمي كنم كه بايد همراهم بادي گارد باشد. من دروقت جهاد هم همراه خود باديگارد نداشتم وقتيكه كه درپاكستان مي بودم يك تفنگچه همراهم بود، اما وقتي كه داخل مي شدم تفنگچه را هم همانجا مي ماندم. ومن شخصاً براي هيچكس بدي نكرده ام به همين خاطر ازهيچكس ترس ندارم من يك مسلمان هستم وبه اين باور هستم كه روزي كه اجل برسد وتقدير باشد اگر صدنفر بادي گارد هم باشد مرا نجات داده نمي توانند. من به اين باور هستم كه نگهبان خدا"ج" است.

به نظر شما كرزي درطول شش سال گذشته يك چهره موفق بوده ويا ناموفق؟‌

به نظر من كرزي يك چهره ناموفق بوده؛ اما آقاي كرزي دو صفت دارد و يك نقص؛ يك صفت دارد كه آدم با حوصله است، امكان دارد درشرايط ومقامي كه است حوصله مندي خودش يك صفت باشد، دوم اين‌كه وقتي درخارج مي رود ازافغانستان خوب تمثيل مي‌كند. زبان خارجي مي داند وخوب نظر مردم را جلب مي كند. بايد بگويم كه آقاي كرزي يك وزير خارجه خوب شده مي تواند. اما نقصي كه كرزي دارد اين است كه قاطعيت كامل ندارد و درتصميم گيري خود بسيار ناتوان است وعلاقه بيشتر به سازش دارد. درشروع دو سيستم امكان داشت كه به افغانستان بيايد يا پارلماني يا رياستي، من ازجمله كساني بودم كه طرف دار سيستم پارلماني بودم، اما خوب به فشار امريكايي ها كه وجود داشت كوشش كردند كه تقليد كنند ازامريكا.

درنظام رياستي رئيس جمهور برنامه اش را براي مردم مي گويد ووزرا برنامه رئيس جمهور را تطبيق مي كنند. اما فعلاً چنين برنامه را من نمي بينم زيرا وزرا وقتي درمجلس نمايندگان به خاطر گرفتن رأي مي‌روند، از خود طرح ها وبرنامه هايي خاص دارند. بنابراين از برنامه طرح كرزي رئيس حكومت صحبت درميان نيست. دوم يك حالت عجيب است كه تيم رئيس جمهور به اساس سازش ساخته شده نه به اساس برنامه. قراري كه مي بينيم معاون اول رئيس دولت كه درحكومت است ونظام رياستي است درجبهه ملي خواهان نظام پارلماني است. وبعضي وزرا هم همفكر كرزي نيستند كه همه اين ضعف تعلق مي گيرد به عدم وناتواني وضعيت وبينش سياسي كرزي كه پنجاه مشاور داشته باشد. تنها بخاطر خاموش ساختن اعتراض است و نه كدام موضوع ديگر، وظيفه هيچ يك ازمشاورين هم معلوم نيست.

ممكن است كه مشاورين وكميسيون هايي كه ساخته مي شوند، كاملاً مصلحتي باشند؟

بخاطر خوبي وطن نيست بلكه بخاطر بيشتر شدن مشكلات است، آقاي كرزي مشكلي كه دارد به عوض اينكه مشكل را حل نمايد، مشكلات را دور ميزند. به اصطلاح ديگري (كلوخ مي ماند واز آب مي گذرد) مشكل با اين كار حل نمي شود بلكه روز بروز بزرگ تر مي شود. ازاين  خاطر نامش را سازش يا مصلحت انديشي براي خاموش ساختن بعضي كشيدگي ها، به گمان من همين نقطه ضعف كرزي باعث بسيار جنجال ها شده، البته تنها كرزي مسئول همه جنجال‌ها نيست بلكه سي سال جنگ ونبود كدر مسلكي باعث شده كه چنين مشكلاتي بار بيايد، اما فشارها هم به اوج خود رسيده.

آقاي كرزي خيلي كساني كه مجرب وتحصيل كرده هستند را به كابينه آورده است!

تحصيل كردن يك چيز است وشناخت وطن چيزي ديگري؛ حس ايثار ووطن دوستي براي وطن چيز ديگريست، وتجربه داشتن موضوع ديگر، كفايت نمي كند كه يك شخص تنها تحصيلكرده باشد. بايد تجربه داشته باشد واز همه بهتر بايد سرنوشت خود را با سرنوشت وطن يكي بداند. بايد باور داشته باشد كه اگر وطن غرق شد من هم همراهش غرق مي شوم، اما اين ها به اين فكر هستند كه مي رويم نزد خانواده خود در غرب وتنها وابسته به حساب بانكي وغيره دراينجا هستم مثل يك كارمند ملل متحد.

پس يكي از عيب هاي وزراي كابينه اين است كه يك پاي شان درافغانستان است وپاي ديگر شان درغرب؟

مي گويند در واقعه هشت جوزا اكثر وزرا بكس هاي خود را براي فرار آماده ساخته بودند.

متأسفانه شما زياد سگرت مي كشيد!

يك داكتر براي يك مريض گفت كه سگرت شما را آهسته آهسته مي كشد، مريض گفت؛ من هم به مردن بسيار عجله ندارم: حال دلم مي گويد كه سگرت را ترك كنم چون وجود من مي گويد كه تحمل آن را ديگر ندارم.

خليلزاد از نظر شما چگونه شخصيتي است؟‌

چند دفعه با آقاي خليلزاد ديده بودم، آدم فهميده است اما مدت زيادي است كه از افغانستان دور است ايشان براي افغان بودن شان يك اطمينان كاذب مي داد كه من خودم افغان هستم مشكلات همه افغان ها را مي دانم اما امكان دارد كه ديگر اولياي اموري امريكا هم به همين فكر باشند كه خليلزاد افغان است مشكلات افغانها را مي داند. به گمان من خليلزاد دربعضي جاي ها مصدر خدمت شده اما دراكثر جاها اشتباهات هم دارد.

خليل زاد قبل از  رفتنش از افغانستان يكي ازطرفداران سرسخت كرزي بود، اما فعلاً انتقاد مي كند به چه دليلي؟

به خاطر اين كه كشورها دوست ندارند بلكه منافع دارند. همراه هركسي كه منافع شان اقتضا نكند دريك مقطع زماني فاصله مي گيرند. اين موضوع را هم در دوران جهاد تجربه كرديم هر دولت بنابر منافع  ملي خود دوستي ودشمني مي كند.

ممكن است احساس شود كه حكومت فعلي نمي تواند ديگر منافع امريكا را تأمين نمايد وبه زوال رسيده؟

ني به گمان من حكومت امريكا وآقاي خليلزاد مي خواهند كه حكومت افغانستان موفق باشد ، اما وقتي كه نارسايي هاي نزد خود حكومت باشد آنها مجبور مي شوند كه به مطبوعات پاسخ بگويند، شمامي بينيد كه فشارهاي بسيار شديد از طرف مطبوعات مثل نيويارك تايمز واشنگتن پست... بالاي حكومت وآقاي كرزي وجود دارد آقاي خليلزاد گفت «حالا فساد اداري به جاي رسيده كه ديگر قابل تحمل كردن نيست».

درانتخابات رياست جمهوري آينده آيا امكان دارد كه، خانواده سلطنتي كسي را كانديدا بسازند؟

من كدام اختلاف خاصي درخانواده نمي‌بينم، يك تعداد از اعضاي خانواده ما به سياست چندان علاقه ندارند، آدم هاي سياسي نيستند.

جنرال عبدالولي شخصي است كه نهايت مريض است. من كدام اختلاف دربين جوان هاي خانواده حس نمي كنم.

اما  من از لابلاي صحبت هاي شما احساس كردم كه حضور مصطفي ظاهر سليقه شخصي خودشان است؟

بلي! شخصاً با من قبلاً كدام مشوره نكرده بود. به گمان من به كسي ديگري هم مشوره نكرده بود.

آيا شما حاضر هستيد كه از آقاي مصطفي ظاهر درجبهه ملي حمايت نماييد؟

چرا ني درصورتي كه دورنما وجبهه ملي درست معلوم شود. فعلاً پيش من سوالي است كه آياجبهه ملي يك بديل شده مي تواند ياخير؟

درپايان اگر گفتني داشته باشيد؟

براي من از همه چيز كرده مشاركت ملي بسيار مهم است، من خواهش دارم كه بنام قوم، مذهب وسمت بايد تعصب نداشته باشيم فقط مشاركت، مشاركت، مشاركت.
  نوشته شده در  ساعت   توسط حسینی مدنی  | 

كابل؛ شهر قصرهاي بلند رنگ رنگ است، ساختمان هايي كه با ستون هاي تزئيني، پنجره هاي زيباي سيكوريت، بالكن هاي وسيع وطرح و نقش فريبنده؛ تماشاگران خويش را خيره و مبهوت مي سازند.

پايتخت افغانستان، شهري فقيرنشين است، ده ها هزار نفر؛ بيكار در كابل مي گردند. وقتي كه در مناطق فقيرنشين اين شهر و در خانه هاي مناطق حاشيه اي شهر قدم مي گذاريم، فقر و فلاكت را آسان، احساس مي كنيم. ساكنين اين مناطق و خانه ها غالباً ناني به خوردن و آتشي براي پختن و گرم شدن ندارند. بسا اطفال كابل كه در زميني يخ زده با كفش هاي پلاستيكي پاره در مكتب حاضر مي شوند، در پايتخت حاكميت كرزي وجولانگاه امريكايي هاي متمدن و دموكرات؛ در همسايگي اين مردمان فقير، قصرهايي بنا يافته اند كه نظير آن در كمتر جاي دنيا يافت مي شود. صاحبان اين عمارت هاي خيال انگيز سوار بر شيك ترين و گرانترين موترهايي مي شوند كه حتي در غرب نيز آرزوي سوار شدن آن بردل اغلب مردم، حك شده است!

وقتي كه برقيافه و قدو قامت اين كاخ نشينان و كروزين سواران مي نگري؛ شيك پوشان بي سوادي را مي بيني كه با زور دالر و كلدار؛ از خود شخصيتي ساخته اند. اما انساني كه فراتر از جوهره و ذات خويش بنمايد بسيار زود نخ نما مي شود.

از دوستي مي خواهم كه: اين عمارت هاي زيبا و موترهاي شيك را با صاحبان آن، به قياس بگير! به كنايه مي گويد: خربوزة شيرين را هميشه خر مي خورد!

برخي از اين قصرها مليون ها دالر قيمت دارند، وجود چند عمارت زيبا در يك منطقه؛ به شدت قيمت خانه ها و زمين ها را بالابرده است و حتي اجارة خانه هاي فرسوده و كهنه در مجاورت اين قصر ها، سر به فلك مي كشد.

براستي؛ اين همه پول و سرمايه از كجا آمده اند؟ تصميم مي گيرم تا به يكي از اين كاخ نشينان نزديك شوم. دستار بزرگي برسر بسته، او مردي سياه چرده با محاسني بلند است، چند چين برپيشاني وي افتاده است، مردي است در حدود پنجاه سال، همراه او پسري جوان است، به جوان اهميتي نمي دهم و سعي مي كنم فقط با همان مرد تنومند تماس گيرم. از درچاپلوسي وارد مي شوم.

- سلام عليك استاد محترم! بسيار آشنا معلوم مي شويد؟!

- تو كي هستي؟؟!

- مرا نمي شناسيد؟! فكر مي كنم شما وكيل پارلمان هستيد؟ شايد هم شما را در تلويزيون ديده ام؟!

او فارسي را بسيار شكسته و بسته صحبت مي كند، و هيچ علاقه اي به مصاحبت با من نمي گيرد. ترجيح مي دهم تا او را رها كرده و رفاقت را با جوان همراه وي محكم سازم.

- حاجي صاحب بسيار گرم چهره است؛ حتماً ايشان را ديده ام. شما از كجا هستيد؟!

مي گويد كه از ... مي باشند و مدت زيادي هم نيست كه به كابل نقل مكان كرده اند. سپس به دنبال مردتنومند به داخل حياط عمارت مي رود.

درون حياط، اطفالي جست و خيز مي نمايند و گاه به بيرون دنبال هم مي دوند، اين اطفال سر و صورت و لباس بسيار كثيف و نامرتب دارند! ديدن اين قصر قشنگ با عمارت نشيناني بي فرهنگ برايم بسيار جالب است؛ تا بحال گمان مي بردم كه عمارت هاي زيبا و كروزين هاي لوكس متعلق به رؤسا و دولتمردان و قوماندانان و... مي باشند اما در عمارت هاي مناطق ... و.... از اين طيف، كمتر و از ثروتمندان ژنده پوش بيشتر به چشم مي آيند. ساخت و ساز اين ساختمان هاي مجلل در سال هاي اخير بسيار شدت يافته است. برخي از صاحبان اين عمارت ها، انسان هاي تجارت پيشه يا صاحب مشاغل پردرآمد نيستند؛ آنان از مناطق ديگر به كابل مي آيند و با فرهنگ شهر نشيني چندان آشنا نمي باشند؛ حتي آب فاضلاب و مستراح آنان به داخل كوچه ها سرازير است. اطفال يكي از اين خانه ها، دست گدايي به سمت من دراز كردند. و روز ديگر؛ نوجواني از آن عمارت، ايستاده و رو به ديوار ادرار مي كرد.

از اين وضعيت، بسيار متعجب مي شوم. رو به روي اين عمارت بلند منزل در آن طرف سرك، مات و مبهوت مي ايستم و با دهان باز به عمارت و عمارت نشينان مي نگرم، در حاليكه قلم و كتابچه اي بدست دارم.

رهگذري سوار بر بايسكل مي گويد: مي بيني؟! پول خشخاش است! مي گويم از كجا مي فهمي؟ مي گويد؛ همين قدر را هم اگر نمي فهمي چرا قلم و كاغذ به دست گرفته اي؟ او ركاب زنان دور مي شود.

آري! ساختمان هايي كه از پول ترياك در كابل و شهر هاي ديگر سر به آسمان مي سايند كم نيستند، براي نابودي و ريشه كني مواد مخدر، برعلاوه تخريب مزارع خشخاش، بايد كاخ هاي حاصل از خشخاش نيز تخريب شوند. آيا ممكن نيست كه برخي از اين عمارت ها و ساخت وساز ها از پول ترياك و هيروئين باشند؟ مزارع كلان خشخاش را بايد در همين كابل و درون شهر ها ديد.

ازدياد و جابجايي اقشار متمول بي فرهنگ، در ميان اقشار متوسط جامعه شهري؛ فرهنگ شهرنشيني را ضعيف و آلوده خواهد ساخت.

اطفال شهركابل از اختلاط با فرزندان بيسواد و بي تربيت آنان؛ بدآموزي مي گيرند. جوانان شهرنشين كه غالباً بي كار و كم درآمد هم مي باشند، فرهنگ تجمل گرايي و آرزوهاي كاذب يك زندگي مرفه را در ذهن مي پرورند.

اقشار متوسط جامعه و كارمندان دولتي به واسطه اينكه قيمت خانه ها و اجاره منازل، بطور كاملاً مصنوعي و كاذب سر به فلك مي كشد، غالباً مجبور مي شوند تا براي سكونت، نقاط دوردست و حاشيه يي كابل را انتخاب كنند.

  نوشته شده در  ساعت   توسط حسینی مدنی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM